رضا فکری

گزارشی از سومین شب «شب‌های داستان»

سومین شب از دوره چهارم شب‌های داستان برج میلاد سوم شهریور با حضور میترا داور، محمد صالح‌علا، مریم طاهری مجد و رضا فکری برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، میترا داور اولین نویسنده‌ای بود که در این شب داستان‌خوانی کرد. او داستان «درخت» را از مجموعه‌ای به همین نام برای مخاطبان خواند.

محمد صالح‌علا، نویسنده، ترانه‌سرا و مجری رادیو و تلویزیون، دومین میهمان این برنامه بود. او درباره کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» که بنا بر اعلام، در کم‌تر از شش ماه به چاپ سوم رسیده است، گفت: این کتاب را ناشر محترم و نازنینی به نام آقای دهقان (نشر پوینده) منتشر کردند. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که اغلب در نشریاتی مثل کتاب هفته و همشهری داستان منتشر شده است. عنوان کتاب را خود ناشر انتخاب کرده و از همه عجیب‌تر این‌که من هنوز خدمت ناشر نرسیده‌ام و شوربختانه ایشان را از نزدیک ندیده‌ام و جا دارد از ایشان بابت انتشار کتاب تشکر کنم.

او در پاسخ به این سؤال که آیا پیش از این نیز صاحب کتابی بوده است گفت: از من کتابی ترجمه با عنوان «آنچه تمام مردان درباره زنان می‌دانند» منتشر شده که حتی به چاپ بیست و چهارم یا بیست و پنجم رسیده و اولین کتاب من است و همیشه فکر می‌کردم آخرین کتابم هم باشد.

صالح‌علا داستان «جلال‌آباد» را از مجموعه «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» خواند.

در ادامه، مریم طاهری‌مجد بخشی از رمان «به افق تهران» را برای حاضران خواند. این کتاب نامزد نهایی جایزه کتاب فصل در سال 1390 بوده است. داستان این رمان، در زمان جنگ ایران و عراق و در تهران اتفاق می‌افتد و زندگی دختری را در محله‌ای در جنوب تهران روایت می‌کند.

رضا فکری آخرین نویسنده شب سوم بود که داستان «نان گرد» را از مجموعه «چیزی را به‌هم نریز» روخوانی کرد. او در توضیحی درباره این کتاب گفت: این مجموعه از ۹ داستان تشکیل شده است. قصدم این بود که داستان‌ها به‌هم پیوسته اما مستقل باشند.

محمد صالح علا، مریم طاهری مجد، رضا فکریلینک خبر در ایسنا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 15:37  توسط رضا فکری  | 

شب‌های داستان‌خوانی در برج میلاد

27 نویسنده و مترجم در چهارمین دوره شب‌های داستان برج میلاد داستان‌خوانی می‌شب‌های داستان برج میلادکنند. به گزارش خبرگزاری مهر، چهارمین دوره شب‌های داستان از یکم تا هفتم شهریور 93 در مرکز همایش‌های برج میلاد تهران برگزار می‌شود. در این دوره، 27 نویسنده و مترجم که طی سه دوره قبل حضور نداشته‌اند، برای علاقه‌مندان داستان‌خوانی می‌کنند. علاوه بر آنها، مخاطبان و دوستداران داستان‌نویسی می‌توانند داستانک‌هایی زیر 500 کلمه را به نشانی shabhayedastan@gmail.com ارسال کنند تا از میان آنها تعدادی انتخاب و از نویسندگانشان برای داستان‌خوانی در این شب‌ها دعوت شود. حضور در این برنامه برای همگان آزاد است. اسامی نویسندگان و مترجمانی که به این دوره شب‌های داستان خواهند آمد:

احمد آرام، منیژه آرمین، گلی امامی، محسن بنی‌فاطمه، امیررضا بیگدلی، راضیه تجار، مجید تیموری، فلامک جنیدی، میترا داور، آیت دولتشاه، شهلا زرلکی، سپیده شاملو، احمد شاکری، سیدمهدی شجاعی، محمد صالح‌علا، سروش صحت، مریم طاهری‌مجد، سعید طباطبایی، جواد عاطفه، رضا فکری، الهام فلاح، مژگان قاضی‌راد، ضحی کاظمی، خجسته کیهان، سیامک گلشیری، بهنام ناصح و فریبا وفی.

تاریخ حضور نویسندگان و مترجمان در شب‌ها به این شرح است:

شنبه 1 شهریور: راضیه تجار، احمد شاکری، مژگان قاضی راد، بهنام ناصح

یکشنبه 2 شهریور: منیژه آرمین، سیدمهدی شجاعی، جواد عاطفه

دوشنبه 3 شهریور: میترا داور، محمد صالح علا، مریم طاهری مجد، رضا فکری

سه‌شنبه 4 شهریور: محسن بنی‌فاطمه، امیررضا بیگدلی، فلامک جنیدی، ضحی کاظمی

چهارشنبه 5 شهریور: مجید تیموری، سپیده شاملو، سروش صحت، خجسته کیهان

پنجشنبه 6 شهریور: آیت دولتشاه، سیامک گلشیری، الهام فلاح، فریبا وفی

جمعه 7 شهریور: احمد آرام، گلی امامی، شهلا زرلکی، سعید طباطبایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 19:28  توسط رضا فکری  | 

شب بزرگداشت حسن اصغری

با حضور جمعی از دوست‌داران ادب و فرهنگ کشور، شب رُمان‌نویس معاصر حسن اصغری در کتاب‌سرای چیستا برگزار شد. علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، پرویز بابایی، رضا خندان، رضا عابد، علی عبدالهی، نورالدین سالمی و جمعی از نویسندگان و شاعران در این مراسم حضور داشتند.
ابتدا فریبرز رئیس دانا درباره نقش انسان در رُمان‌های اصغری و ایده‌های لوکاچ و برشت درباره رُمان سخنانی بیان کرد و در ادامه رضا خندان از شکل روایت در داستان‌های اصغری گفت و علی عبدالهی مترجم زبان آلمانی نکاتی درباره شخصیت‌های داستان اصغری گفت و ابراهیم مهدی‌زاده درباره‌ی کتاب "داستان امروز ایران" نوشته حسن اصغری مطالبی را بیان کرد. رضا عابد در انتهای مراسم از تلفیق شخصیت‌های تاریخی و نقش آن‌ها در رُمان "ول کنید اسب مرا" سخن گفت و هنگام اجرای برنامه نیز آقایان هادی نودهی، سیروس نفیسی، مجید واحدی و مسعود پهلوان‌بخش فرازهایی از داستان‌های کوتاه اصغری را خواندند.
 
 
 
 
شب بزرگداشت حسن اصغری نویسنده معاصر در استان البرز به همراه تعدادی از اعضای گروه نقد ادبی چهارشنبه

شب بزرگداشت حسن اصغری نویسنده معاصر در استان البرز

به همراه تعدادی از اعضای گروه نقد ادبی چهارشنبه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 11:36  توسط رضا فکری  | 

بزرگداشت حسن اصغری نويسنده معاصر در كرج

حسن اصغری

این مراسم روز پنجشنبه 29 خرداد ماه از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر در محل کتاب‌سرای چیستا واقع در كرج، عظیمیه، بلوار کاج، نبش پامچال و با حضور برخي از نویسندگان، منتقدان و چهره‌های فرهنگی و با همت مدیریت کتاب‌سرای چیستای کرج و گروه نقد چهارشنبه برگزار می‌شود. این برنامه شامل سخنرانی تنی چند از نویسندگان و خواندن قطعاتی از داستان‌های اصغری است که در پایان با جشن امضاء کتاب‌های وی به پایان می‌رسد.

حسن اصغري كه متولد 1326 در شهرستان انزلي است، کار ادبی خود را از سال‌ها قبل از دهه 70 شروع كرده است اما عمده آثارش از اواخر سال‌های دهه هفتاد به چاپ رسيده كه از آن ميان مي‌توان به "عاشقی در خيال"، "رستم در مرداب خان دوم"  و "قهقهه باشكوه" اشاره كرد.  

لازم به ذكر است كه اين نويسنده علاوه بر داستان‌نويسی، دبير تحريريه نشريه كلك و از پايه‌گذاران مجله ادبيات و سينما در سال‌های گذشته بوده است.

بازنشر خبر در خبرگزاری ایسنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 12:55  توسط رضا فکری  | 

جلسه‌ی نقد و بررسی "لُکنت" امیرحسین یزدان بُد

 

شکی نیست که نوشتن رُمان مطالعه و کاوش بسیار می‌طلبد و در یک جمله کار هر نویسنده‌ای نیست که بتواند همه‌ی حوزه‌های سیاست و فرهنگ و اجتماع و تاریخ را وابکاود و دست آخر هم رُمانش سر و شکل آدمیزادی به خودش بگیرد. از این‌ها گذشته حضور خود نویسنده در داستان کار را از اینی که هست دشوارتر می‌کند و او را مدام وامی‌دارد پشت هر جریانی در رُمان نظر حکیمانه و عالمانه‌ی خودش را هم ضمیمه کند. امیرحسین یزدان بُد در "لُکنت" سعی کرده همه‌ی این‌ها را با هم بیامیزد. نویسنده‌ی درون داستان کمتر منطبق بر خود بیرونی‌اش است و بیشتر رنگ شخصیت حقوقی و عام نویسنده‌ای را دارد که سعی می‌کند تئوری‌های شخصی‌اش را درباره‌ی تاریخ و سیاست بیان کند و به توطئه‌های زیرمتن وقایع بپردازد. حضور نویسنده در داستان گاهی مانند یک جمله‌ی ربط، پاره‌های داستان را به هم می‌چسباند و گاهی گسستی ایجاد می‌کند و مجالی به مخاطب می‌دهد تا مرز میان واقعیت بیرونی و جعل داستانی برایش مشخص‌تر شود. در این میان دال‌های داستان اغلب چندمدلولی هستند و ارجاع‌هایشان هم البته در خود متن وجود دارد و مخاطب را تا اندازه‌ی زیادی از مراجعه‌ی به متون بیرون از داستان بی‌نیاز می‌کند. اگرچه پانویس‌ها و ضمیمه‌های کتاب کمتر به پیشرفت خط روایت کمک می‌کنند اما آن‌ها اغلب هستند تا وجه مستندگونه‌ی روایت را حفظ کنند. همین‌طور به حواشی تاریخی کتاب از جمله قضایای پیشه‌وری و آذربایجان چندان نقبی زده نمی‌شود و شخصیت‌های مهم تاریخی و شخصیت‌های زن در داستان حضور کمرنگی دارند. "لُکنت" از خطر کردن نویسنده‌ای خبر می‌دهد که در این وانفسای داستان‌های با متریال لاغر داستانی، حجمی از اطلاعات تاریخی و سیاسی و اجتماعی نسل‌های گذشته و حاضر را با مخاطبش سهیم می‌کند و جای تبریک دارد به نویسنده‌اش.

 

جلسه نقد کتاب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 17:11  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی |لُکنت| امیرحسین یزدان بُد

بیست و سومین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رُمان |لُکنت| نوشته امیرحسین یزدان بُد، نشر افق

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

 مکان: بلوار ميرداماد، نرسيده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقي
سالن همایش سراي محله داووديه

زمان: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 17

لکنت امیرحسین یزدان بد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 8:57  توسط رضا فکری  | 

روایتِ جا مانده‌های تاریخ‌

یادداشتی بر رُمان "سوء قصد به ذات همایونی" نوشته رضا جولایی، نشر افکار

یادداشتی بر "سوءقصد به ذات همایونی" نوشته رضا جولایی، منتشرشده در ماهنامه تجربه شماره 28

 بستر تاریخ با حجم گسترده‌ی وقایع‌اش، امکانی بی‌نظیر برای نوشتن رُمان به نویسنده می‌دهد. سلسله اتفاقاتی که به دلیل ماهیت دور از دسترس بودن‌شان، نیاز به بازنمایی‌ها و فضاسازی‌های بسیار دارند. همین‌طور ناپیدا بودن علل واقعی رخدادها، ناگزیر تخیل نویسنده را در مسیر رمزگشایی از این وقایع به پرواز در خواهد آورد. شکی نیست که استفاده از تاریخ به عنوان مواد خام داستانی، به غنای هرچه بیشتر رُمان کمک می‌کند. اما رُمانی این‌چنین خود با تکیه بر اتفاقات معین تاریخی، منشاء اثری درخور است و می‌تواند گذشته‌ی زیر خروارها خاک یک ملت را دوباره زنده کند، خصوصیت‌های تاریخی‌شان را پیش چشم بیاورد، خلاءهای تاریخی را پُر کند و در نهایت بر غنای تاریخ هم بیافزاید. رُمانی که اگرچه نویسنده در آن به حقیقت تاریخ بی‌توجه نیست و منطبق بر وقایع تاریخی روایتش را پیش می‌برد اما بار سنگین تاریخ را هم بر گُرده‌ی خود حس نمی‌کند. او در قدم اول وام‌دار الزامات رُمان و شخصیت‌ها و کنش‌های داستانی است و هر اِلمانی از جمله تاریخ را هم در همین راستا در رُمان به کار می‌برد.

اگرچه مخاطب در رُمان "سوء قصد به ذات همایونی" به اعتبار نام کتاب، در انتظار خواندن شرحیه‌ای بر ماجرای ترور نافرجام محمدعلی‌شاه است اما از همان فصول اولیه‌ی کتاب درمی‌یابد که این واقعه تنها بهانه‌ای برای کاویدن چند و چون وضعیت اقشار اجتماعی و بررسی روابط مخدوش میان طبقات دوره‌ی استبداد صغیر است. وقتی رُمان بر اساس فکت‌های تاریخی، پایان مشخصی دارد و نوع واقعه از پیش معلوم است، تنها پرداختن به چگونگی و چرایی ماجراها و همچنین درون‌کاوی شخصیت‌های پنهان‌مانده‌ از نگاه تاریخ است که اهمیت می‌یابد. نویسنده در همین راستا واقعه‌ای را محور روایت خود قرار داده که کمتر به عنوان شاخصه‌ای از دوره‌ی محمدعلی‌شاه از آن نام برده می‌شود که اگر غیر از این بود شاید وقایعی همچون به توپ بستن مجلس و همین‌طور ماجرای باغ‌شاه و اعدام مشروطه‌خواهی همچون میرزاجهانگیرخان و یا خطیبی همچون ملک‌المتکلمین، نظر او را برای نوشتن جلب بیشتری می‌کرد.

نویسنده در این رُمان به بَرساختن زندگی مردمان عادی‌تر تاریخ علاقه‌مندی بیشتری نشان داده است. کسانی که نامشان کمتر در کتاب‌های مربوط به همان دوره برجسته است. تاریخ بهانه‌ای برای زیر نظر گرفتن مملکتی استبدادزده است و در این مسیر وضعیت آدم‌هایی مورد بررسی قرار می‌گیرد که زیر یوغ همین استبداد بوده‌اند و با این‌که طاغی زمانه‌شان هم هستند، در روایات تاریخی نام‌شان کمتر دیده می‌شود. شخصیت‌هایی که از خلاقیت نویسنده و از تخیل او بیرون جهیده‌اند و در بزنگاه‌های تاریخی حضور پیدا کرده‌اند. آن‌ها اعمالی را مرتکب می‌شوند که هیچ مورخی را یارای نفی‌شان نیست و در عین حال در حقیقت رُمان هم حل شده‌اند و کاملا باورپذیرند. دوربین راوی مدام در حال چرخش در میان همین شخصیت‌هاست و هنگام این چرخش است که روایت و شخصیت‌های داستان ابعاد گسترده‌تری می‌یابند.

شوفر فرنگی لیموزین دربار (موسیو مرنار) در موقعیتی است که می‌تواند از نگاه یک غریبه و یک ناظر بیرونی خُلقیات مردم دوره‌ی محمدعلی‌شاه را بررسی کند. حیدر و عباس و حسین و زینال هم قصد ترور محمدعلی‌شاه را دارند. عباس برای کارگران روس سخنرانی‌های آتشین می‌کند اما به هر حال از برادرش حیدر حرف‌شنوی دارد. عباس که در نوجوانی سوءقصد به ذات همایونی"شهریار" ماکیاولی را می‌خوانده، بی‌سبب نیست که گاهی دروغ می‌گوید و کلک می‌زند و معتقد به اصالت هدف است: "باید به ته کار رسید، هر طور که بشود" حسین خان لوطی‌مسلک و آنارشی‌مآب است و عیاروار دست حمایتی هم بر سر مردم ضعیف دور و بَرش دارد. زینال لاغر و باریک‌اندام و شاعرمسلک است.

شخصیت‌های مشهور تاریخی هم البته گاه و بی گاه در رُمان حضور دارند. ولادیمیر با چهره‌ی مغولی و سری کم‌مو، مردی که سیگار نمی‌کشد و مشروب هم نمی‌خورد و جزوه‌ای نوشته به نام "چه باید کرد؟" تصویری از لنین است. مندلیف مبدع جدول تناوبی و چخوف با نمایش‌نامه‌ی نیمه‌کاره‌اش و تولستوی و مهاجرتش از شهر به روستا هم در تصویری گذرا می‌آیند و می‌روند. همین‌طور تزار ریشو با سبیل بلند و پالتو و کلاه انگلیسی ظاهر می‌شود. میرزا رضای کرمانی مرد لاغراندام و سیه‌چرده‌ای است که پیش از این در محضر سید صاحب نفسی (سید جمال اسدآبادی) بوده است. پیرمردی با ریش بلند و عصا در بلوار سن میشل همان ژول ورن داستان‌های تخیلی است. یوسیف جوگاشویلی جوان گرجی بی‌نزاکت، تصویری از استالین است. امیربهادر شخص قدرتمندی که شاه از او حرف‌شنوی دارد، شابشال معلم روس محمدعلی‌شاه و خود شاه از دیگر شخصیت‌های مشهور تاریخی و در عین حال کم‌رنگ رُمان هستند. درواقع همچون رُمان‌های دیگر مبتنی بر تاریخ، در "سوء قصد به ذات همایونی" چندان به وجوه مغفول‌مانده‌ی شخصیت‌های مهم تاریخی نقبی زده نمی‌شود.

نویسنده از دیگر ابزارهای بازنمایی تاریخ یعنی زبان هم بهره‌ی لازم را گرفته است و روایت به فراخور هر فضا، لحن و زبان متفاوتی به خود می‌گیرد و بسیار پرداخت‌شده است. زبان مغلق و دشوارخوان قاجاری بدل شده است به زبانی که هم توهم آن دوره را ایجاد می‌کند و هم مفهوم و دل‌نشین است. برای نمونه "ماشین جهنم" نامی است که از سوی شخصیت ناآشنا با تکنولوژی به "اسلحه" داده می‌شود و همین‌طور "کالسکه بخار" نام ماشین لیموزین سلطنتی است. فضاسازی‌های رُمان هم از دیگر خصوصیت‌های قابل توجه آن است. به خصوص توصیفات گود شترخانه بی‌نظیر است، شرح گنداب‌هایی که حسین و زینال هنگام فرار از زندان از آن می‌گذرند توصیف بکری دارد و توصیف‌های مربوط به نجیب‌خانه و پیاله‌فروشی‌های باکو و تفلیس هم به همین ترتیب در دل روایت خوش نشسته‌اند. رُمان در فضاهای بدیع مسکو و توصیفات و ماجراهای مربوط به آن غرق می‌شود و در بخش‌هایی از رُمان مخاطب حس خوب خواندن یک رُمان کلاسیک روسی را البته بدون حشو و زوائد ملال‌آور معمول، تجربه می‌کند. فضاسازی‌ها متناسب با موقعیت مکانی که گاهی در مسکو، گاهی در تهران، گاهی در بندرانزلی و گاهی در پاریس است تغییر می‌کند و بسیار ملموس و عینی ترسیم شده‌اند. در این میان طنزی که در مواقع تلخیِ روایت چاشنی می‌شود، آن را قابل تحمل‌تر و خواندنی‌تر می‌کند. وقتی از نگاه عریضه‌نویسی نقل می‌شود که: "نامه‌نویس مبلغی کمتر از همیشه گرفت. می‌دانست این‌جور عریضه‌ها به جایی نمی‌رسد. می‌خواست پول حلال گرفته باشد." و یا زمانی که عباس با مرام ضد بورژوایی‌اش عاشق شارلوت می‌شود و می‌خوانیم: "او داشت دوباره مبتلا به یکی از آن عارضه‌های بورژوازی می‌شد به نام عشق" به مواردی از همین طنزهای روایی برمی‌خوریم.

برخلاف دهه‌ها‌ی پیشین که رویکرد بعضی رُمان‌ها به تاریخ، با تکیه بر ناسیونالیزم و تاکید بر عظمت و شکوه تاریخی شاهان گذشته‌ و یک‌‍سویه و جانبدارانه بود، "سوء قصد به ذات همایونی" در مراجعه‌ی به گذشته رویکردی منتقدانه دارد و وضعیت سخت زندگی و ساختار کلی آن دوره‌ی تاریخی را بازنمایی می‌کند. مردمی که به‌شدت دچار ترس از استبداد زمانه‌ی خود هستند و پارادوکس‌های رفتاری واضحی دارند. "آسیدحسین کارخانه" به شکرانه‌ی جان سالم به در بردن شاه از سوء قصد، تمثال او را بر سر در کارخانه می‌آویزد و شربت و شیرینی در میان مردم پخش می‌کند و همین‌طور "میرزاهاشم خان اخوت" مدیر روزنامه‌ی "ندای وطن" یک آگهی تبریک در رفع خطر از ذات همایونی در روزنامه چاپ می‌کند. نویسنده در این رُمان اغلب به همین شخصیت‌های جا مانده از روایات تاریخی پرداخته است. شخصیت‌هایی همچون ضیاءالسلطان که از تاریخ توقع دارد "منصف‌تر" باشد و "فقط یک‌بار" نامی از او ببرد. گویی نویسنده در صدد جاودانه کردن نام همین کسان است. آن‌هایی که هر کدام به نوعی از پیوستن به قافله‌ی تاریخ‌نگاری‌ها باز مانده‌اند.

این یادداشت در ماه‌نامه تجربه، شماره 28 (اردیبهشت 93) به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  جمعه پنجم اردیبهشت 1393ساعت 15:37  توسط رضا فکری  | 

وهمِ نشست‌کرده

یادداشتی بر مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز" نوشته‌ی کامران سلیمانیان مقدم

این اتفاق فرخنده‌ای است که هنوز داستان‌هایی در گونه‌ی رئالیسمِ اجتماعی نوشته می‌شود. گونه‌ای که مخاطبِ بسیار دارد و اساسا یکی از خاصیت‌های سبک رئال هم همین است که هم نویسنده می‌سازد و هم خواننده و همین‌طور سبکی است که به دلیل بستر باز رواییِ آن، به نوعی آغوش داستان‌ها برای فهمِ هر چه بهترِ مخاطب همواره گشاده است. مجموعه‌داستانِ "چیزی را به هم نریز" گرایش به واقع‌گراییِ بیرونی دارد و کمتر شخصیت‌های داستان را به درون‌گویی وامی‌دارد و درواقع سرراست به واقعیت ملموس محیط اطراف آدم‌های داستانش می‌پردازد. مضمون اغلب داستان‌ها تنهایی است. تنهاییِ آدم‌هایی که گاهی شخصیت چندان قابل پرداختی هم ندارند. درواقع این به نوعی خطرکردنِ نویسنده است که از آدم‌هایی بنویسد که از آن‌ها بسیار نوشته شده است و خوب هم.

تمامی داستان‌ها ایادداشتی بر مجموعه داستان "چیزی را به هم نریز" نوشته‌ی کامران سلیمانیان مقدمز نگاه اول شخص نوشته شده‌اند. این انتخاب به خودی خود نه حُسن است نه عیب. اما گاهی این‌جا و آن‌جا می‌خوانیم که اول‌شخص‌نویسی مختص نویسندگانِ تازه‌کار است. فارغ از حرف‌های درون این کتاب‌های کذا، بی‌شک اول‌شخص‌نویسی گرفتاری‌های خودش را دارد. معمولا هر داستانی که به ذهن نویسنده می‌رسد در ابتدا با زبان اول شخص خود را بازگو می‌کند. این رفتار دلایل معلومی دارد. اول آن‌که نویسنده یا جای راوی می‌نشیند یا جای یکی از شخصیت‌ها. دوم این‌که این زاویه‌ی دید، منطق اولیه‌ی مجاب‌کننده‌ای دارد که نویسنده انگار خودش را بی‌دردسر محدود به حضور و وجودش در فضای داستان می‌کند. سوم آن‌که لحن نویسنده، همان لحن راوی و همان لحن شخصیتِ فرعی یا محوریِ داستان می‌شود. گرفتاری هم درواقع از همین‌جا شروع می‌شود. نمی‌شود نُه داستان نوشت از زبان نُه شخصیتِ منِ راوی و همه به‌تقریب به یک شکلِ واحد صحبت کنند. نمونه‌های جزئی در این مجموعه فراوان است اما داستان‌های "مزرعه‌ی جوانی"، "بالاحصار"، "بی‌نام"، "خودمعرف" و "پشت به باد" در کُلیت‌شان از این یک‌دستیِ زبان لطمه می‌بینند. نمونه‌ی جزئی‌ترِ آن عبارتِ "ترس‌خورده" است که هم در داستان "بُغ" از زبان دختری با شخصیتی مستقل گفته می‌شود و هم در داستان "بالاحصار" از زبان نگهبانِ پارک.

گاهی همین اول‌شخص‌نویسی به نویسنده این اختیار و جواز را می‌دهد که فضا را هر طوری که دلش می‌خواهد برای روایتش فراهم کند. اما همین اختیار هم گاهی از منطق رئالِ داستان دور می‌شود. مثلا در داستانِ "بالاحصار" چرا نگهبان این‌همه پُرحرفی می‌کند؟ یا در داستان "بُغ" منطق پُرحرفیِ دختر دانشجو هم پیدا نیست. درواقع نمی‌شود هیچ اشاره‌ای به عکس‌العمل‌های مخاطبِ راوی نداشت و یک‌نفس حرف‌هایش را شنید. ما به عنوان خواننده هم اگر در کنار راوی باشیم، همان چیزهایی را که او می‌بیند باید ببینیم. درست که شاید برای نشان دادن صحنه‌های داستانی هم باید پرحرفی کرد اما این دو مقوله با هم فرق دارند. در ضمن نمی‌شود به عنوان اول شخص با زاویه‌ی دید محدود و لحنِ روایت‌گونه به تکنیک‌های سوم شخص نزدیک شد و مثلا دیالوگ مستقیم آورد. فقط زمانی که این دیالوگ‌ها حکم محاکات را در داستان داشته باشد می‌توان حضورشان را توجیه کرد.

زبان داستانِ "نصفه و نیمه" (که داستان خوبی هم هست) با دوم شخص شروع می‌شود. آن‌چه که از منطق دوم شخص می‌توان فهمید این است که این زاویه‌ی دید معانی، تعاریف و کارکردهای چندگانه‌ای دارد مانند: محاکاتِ با خود، فراخوان، ندای درونیِ بیرونی شده، ایجاد فضای تقدیری و بیانِ زبانِ ندای ناخودآگاه. به گمانم بعضی از داستان‌های کتاب حکم محاکاتِ با خود را دارند و گویی راوی خودش دارد برای خودش حرف می‌زند ( که با مضمون تنهایی در داستان‌ها هم سازگار است) اما این منطق از زاویه‌ی اول‌شخص‌نویسی ضربه می‌خورد و درواقع همه‌ی فُرم گفتاری و روایتی در داستان‌ها به ذائقه‌ی راوی‌ها منتسب می‌شود و منطق دیگری بر آن‌ها استوار نمی‌شود.

بافتِ مورد علاقه‌ی نویسنده را هم گم و پیدا می‌توان از بستر روایت داستان‌های کتاب  بیرون کشید. از نوع نگاهش به اتفاقات و حوادث اجتماعی تا روال پر تب و تابی که زندگیِ نسل جوانِ مورد اشاره‌اش را در بر گرفته. انگار دلواپسیِ نویسنده این نبوده که این نسل‌ها در همه‌ی داستان‌هایش معاصر باشند و چیدمان داستان‌ها هم خط پررنگی از این اشاره را ندارند که البته چندان موضوع حائز اهمیتی نیست و می‌شود آن‌ها را در زمان معاصر خودشان دید. با همه‌ی این احوالات اگر به‌خاطرسپاریِ داستان‌ها را بتوان شاخصه‌ای از یک اثر خوب دانست، دو داستانِ "نانِ گرد" و "نصفه و نیمه" ارزش دوباره‌خوانی را دارند. به‌خصوص، وَهمِ نشست کرده در داستان "نانِ گرد" که با فضای روایت بسیار خوش نشسته است.

این یادداشت در هفته‌نامه‌ی ستاره صبح 16 فروردین‌ماه نودوسه به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم فروردین 1393ساعت 8:5  توسط رضا فکری  | 

بر ساختنِ اسطوره

یادداشتی بر مجموعه داستان "آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند" نوشته‌ی شیوا مقانلو، نشر ثالث

یادداشتی بر "آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند" نوشته شیوا مقانلو

اسطوره‌ها را نمی‌توان خارج از وضعیت صُلب و سخت‌شان تصور کرد. اساطیری که نسل به نسل و بدون هیچ تغییری به ما منتقل شده‌اند آن‌قدر با ناخودآگاه جمعی‌مان در ارتباطند که تصور خدشه‌پذیر بودن‌شان دشوار می‌نماید. اسطوره‌ها گاهی نماد آنی هستند که هستیم و گاهی نماد آنی هستند که سودایش را در سر می‌پروریم. حضور اساطیر در داستان مدرن هم وضعیت استوار خود را حفظ می‌کند و اغلب تلمیحی است بر درستی موضوع طرح شده در داستان امروزی. اما پرسشی که در این میان مطرح می‌شود این است که وقتی تمام دستاوردهای امروز پیش روی‌مان هستند و تمام هزارتوهای ذهن انسانی‌مان را شرح می‌دهند آیا همچنان اسطوره‌ها می‌توانند کارکرد پیشین خود را داشته باشند؟ برخی داستان‌های مجموعه داستان "آن‌ها کم از ماهی‌ها نداشتند" نوشته شیوا مقانلو درواقع ناظر به همین پرسش است و خدشه‌ناپذیری اسطوره را با توجه به الزامات زندگی انسان امروز به چالش می‌کشد.

داستان "اولیسه" که در آن خدعه‌ی اسب تروا اولیس را سال‌ها آواره‌ی دریا می‌کند و پنه‌لوپه را با خواستگاران فراوان تنها می‌گذارد در دل داستانی مدرن روایت می‌شود که در این داستان، این‌همانیِ موجود میان "سیما" که شوهرش مرده و خواستگاری که برادرش به او تحمیل می‌کند درست منطبق بر شرایط پنه‌لوپه است. همین‌طور "وحیده" که اطرافیانش او را در وضعیتی قرار می‌دهند که همه‌ی سال‌های خوب جوانی‌اش را منتظر آمدن شوهر زندانی‌اش بماند باز به همین اسطوره ارجاع دارد. نویسنده هومر را با همه‌ی فرتوتی و ناتوانی‌اش وارد داستان می‌کند و او عصازنان پنه‌لوپه را وامی‌دارد برای دادن درس اخلاق به آیندگان هم که شده وفاداری‌اش را به اولیس حفظ کند. نویسنده هیبت بدون تغییر اسطوره را بر هم می‌زند و پنه‌لوپه را با جوانی گمنام و دریانورد به دریا می‌فرستد و درواقع پایانی را رقم می‌زند که باید باشد. او در حقیقت برای سیما و وحیده‌ در داستان امروزین‌اش همین نسخه را تجویز می‌کند و اسطوره‌ی جدید مورد نظرش را به نوعی بَر می‌سازد. داستان "گوش کهن‌دژ" هم به شهری دور اشاره دارد که در آن تنها زنان حق ورود دارند. عالمان زن این دارالعلم از بیم حمله‌ی مغولان است که همه‌ی علوم را در یک نماد جمع می‌کنند و همه‌ی دانسته‌ها و مکتوب‌ها را در آن نماد پنهان می‌کنند. نماد (گوش) ابتدا زراندود و سپس ساروج‌اندود می‌شود و از دسترس دور می‌ماند. نویسنده در این داستان به مرجعی رسمی مبنی بر وجود دارالعلم زنان اشاره نمی‌کند. او به این داستان وجهی تاریخی و مستند می‌دهد و گویی خلا حضور چنین افسانه‌ای را در تاریخ پُر می‌کند. در داستان "پری ماهی" هم افسانه‌ی "نورا" روایت می‌شود. زنی غریبه که وارد خوراب می‌شود و به پیشنهاد زینب ابتدا صیغه‌ی شوهرش قاسم می‌شود و پس از پایان مدت زمان عده، پیشنهاد باقی شوهرهای خوراب را هم رد نمی‌کند. زن‌های خوراب زندگی آرامی را در آرامش شوهرهای ماهی‌گیرشان می‌گذرانند که روزی نورا شروع می‌کند به آواز خواندن و ماهی‌ها و هم ماهی‌گیرها را فریفته‌ی صدایش می‌کند. مردها برای صید ماهی او را به دریا می‌برند اما او  همه را همچون زنی شوم درگیر کوسه‌ها می‌کند و آرامش کاذب خوراب را بر هم می‌زند.

این داستان‌ها درواقع به این نکته اشاره می‌کنند که در روزگاران دور اسطوره می‌توانسته پاسخی برای ابهام‌ها و ترس‌های بشری ارائه کند و می‌توانسته هستی و انسان را به ما بیشتر بشناساند و یک بازتاب بیرونی از خود ما باشد اما برای بشر امروز که همه‌ی پاسخ‌ها را از دل علم بیرون می‌کشد شاید کمی مضحک به نظر برسد که همچنان کسی برای تفسیر درونیاتش به اسطوره پناه ببرد و یا در پاسخ به چرایی خلقت و آفرینش به اسطوره مراجعه کند. شاید که اساطیر به دلیل همین ماهیت غیر قابل تغییرشان دیگر قادر به تفسیر وضعیت کنونی انسان نیستند و شاید که راه دیگری باید جست  و آن‌ها را باید از نو نوشت.

این یادداشت در ماه‌نامه "مشق آفتاب" شماره ۸۳ به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم اسفند 1392ساعت 8:27  توسط رضا فکری  | 

برای بهار 93...

اُمیدهای دروغ، نااُمیدی‌های راست

 این‌که هنرمندی سقف آرزوهای خود را با همانی که برایش از پیش تعیین شده تنظیم کرده باشد مگر چه ایرادی دارد؟ هرچه باشد دوره‌ی خزانِ آرمان‌گرایی است دیگر. اصلا آرمان‌گرایی خودِ انتحار است و این روزها پرچم عمل‌گرایی است که باید تن‌اش را بالای میله‌ی وسط میدان پیچ و تاب بدهد. حالا اگر این هنرمندِ ما بر حسب اتفاق و یا ناپرهیزی دستگاه‌های ذی‌ربطِ مربوطه احیانا با یک فضای بازی هم مواجه شد چه باک! یک اثر فوق آونگارد درخور همان فضای باز خلق می‌کند و اصلا می‌شکفد ناجور. فضای بسته هم که خُب تکلیفش مشخص است. هرچه باشد بعدِ این همه سال، هنرورزِ عمل‌گرای ما بلد شده که چطور گلیمِ اثر خود را از آب به سلامت بیرون بکشد. درواقع هنرمند امروزی باید دست کم این قابلیت را داشته باشد که در یک دوره‌هایی اُمید را مثل نقل و نبات پخش کند میان مردم‌جماعت و طرفدار و فَن‌جماعت و در دوره‌ای هم که هیچ دورنمای اُمیدبخشی وجود ندارد و تخم اُمید را ملخ می‌خورد، فریاد وا اُمیدا سر بدهد و گریبان چاک‌چاک کند. مگر آن‌ها که غایت‌اندیش بودند و به کم و حداقل رضا نبودند چه گُلی به سرمان زدند؟ دیدید که وضع‌شان همینی شُد که هست و همانی شُد که بود، گذشته از این‌ها آرمانِ پلاسیده که ارزش جنگیدن ندارد.

ظاهرا که چاره‌ای نیست و در این سالِ تازه تنها و تنها باید اُمید دواند در میان دل‌های خسته و همه‌ی مردم هم باید خودشان را آماده کنند برای هنرمندی که قرار است اُمید تزریق کند بِهشان. هنرمندی که با یک غوره‌ی دستگاه‌های متولی سردی‌اش می‌کند و با یک کشمش گرمی‌اش و روشن دیدنِ دنیا و یا تاریک‌بینی‌اش متصل به آمدن این و آن است و هیچ هم برایش مهم نیست که این اُمید چند صباحِ بعد تو زرد از آب دربیاید. آن‌هم در جایی که از سال‌های سال پیش تا دل‌تان بخواهد همه‌ی نااُمیدی‌ها راستِ راست هستند.

 این یادداشت در نشریه الکترونیکی نواک به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1392ساعت 13:12  توسط رضا فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر