رضا فکری

چهل‌وپنج سال

چهل و پنج سال

45Years مطلقا درامی درباره پیری و مصائب آن نیست. درباره چهل‌وپنج سال زندگی مشترک و بی‌دغدغه‌ی زوجی هم نیست که می‌خواهند سالگرد ازدواج‌شان را جشن بگیرند. این فیلم درباره‌ی حضور دائمی عشق‌های گذشته و همه‌ی تراماهای حاصل از آن‌ در زندگی آدم‌هاست. به شکلی که هر قدر آرامش در زندگی برقرار باشد و موقعیت‌های جاری زندگی، روزمرگی را بر وجود آدم حاکم کرده باشد، باز نشانه‌ای وجود دارد که دل را ببرد به سراغ همان خاطره‌ها و دست نیافتن‌های تلخ گذشته. در این فیلم هم نامه‌ای پیرمرد داستان را می‌برد به گذشته‌های دور عشق دوره‌ی جوانی. طبیعی است که زنِ همراهِ چهل و پنج‌ساله‌ی زندگی‌اش، بلافاصله حضور پُر رنگ دختر را در خانه‌اش حس می‌کند و این واقعیت که دختر در همان سال‌ها طی حادثه‌ای کشته شده نیز سایه‌ی سنگین حضور او را از زندگی‌اش کم نمی‌کند. پرسش آغازین هر رابطه حالا پس از این همه سال زندگی مشترک به سراغش می‌آید: آیا او برای این مرد کافی بوده است؟ آیا همه‌ی کتاب خواندن‌ها و موسیقی گوش دادن‌ها و اساسا همه‌ی زندگی چهل‌وپنج سال گذشته خالی از معنا و بیهوده بوده است؟ همین می‌شود که از خرید ساعت مُچیِ کادوی سالگرد خودداری می‌کند. او کنجکاو رابطه‌ی گذشته‌ی پیرمرد می‌شود و در همین راستا پرسشی از او می‌کند شاید برای این‌که میخ آخر را به تابوت رابطه بکوبد: اگر پیرمرد برگردد به همان دوره و دختر کشته نشده باشد، آیا انتخابش همان دختر خواهد بود و آیا با همان دختر ازدواج خواهد کرد؟ پاسخ مثبتِ پیرمرد ساختار ذهنی‌اش را به کُلی فرو می‌ریزد و همه چیز را برای او تمام می‌کند. اما آیا این پایان ماجراست؟ نکته‌ی اصلی همین‌جاست که این داستان را از نمونه‌های مشابه‌اش متمایز می‌کند: صبح روز موعودِ سالگردِ ازدواج، پیرمرد ریش چند وقته‌اش را می‌تراشد و خلاف‌آمدِ عادت هر روزه، همسرش را برای پیاده‌روی به بیرون دعوت می‌کند و درست دور از انتظارِ مخاطب، جشن سالگرد ازدواج‌شان پِرفکت برگزار می‌شود. همه‌ی خاطره‌های خوب چهل و پنج سال گذشته مُرور می‌شود و همه‌ی آن‌هایی که دوست‌شان هستند، برای‌شان آرزوهای خوب می‌کنند و پیرمرد سخنرانی مفصلی می‌کند و در آن به زن زندگی‌اش آن‌طور که شایسته است ابراز عشق می‌کند و حتا به گریه می‌افتد. بُهتِ زن هنگام انجام رقص دونفره با پیرمرد در سالن مراسم از جمله صحنه‌های به یادماندنی فیلم است و بازی فوق استاندارد شارلوت رمپلینگ در نقش زن داستان، لذت دیدن یک فیلم بریتانیایی خوب را دوچندان می‌کند. به نظر می‌رسد نه این‌که زن خود را به حماقت زده باشد و نه این‌که همه‌ی تلاش‌های پیرمرد را برای رسیدن به جنازه‌ی یخ‌زده‌ی عشق پیشین زندگی‌اش در کوه‌های آلپ، نادیده گرفته باشد، او تنها به آغازی دوباره، نه نگفته است. این شرایط اگرچه برای او ایده‌آل نیست اما او انگار این حقیقت را می‌پذیرد که گذشته‌ی پیش از ازدواج هر دوی‌شان واقعیت‌هایی انکارناپذیر هستند و درواقع به همان سطح از عشقی که شوهر پیر و ناتوانش به او تقدیم می‌کند احترام می‌گذارد و آن را پس نمی‌زند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۴ساعت 18:51  توسط رضا فکری  | 

پل طبیعت

رضا فکری

با دوستانِ جانی رفته بودیم پل طبیعت. بچه مدرسه‌ای‌ها معلق می‌زدند توی سراشیبی پارک. دخترهای تین‌اِیج با آهنگ موبایلی که بلند کرده بودند، رقص میانه‌ی میدانی می‌کردند. پسرها بعد از یک نیمه بازی بسکتبال، تن عرق کرده و ملتهب‌شان را این سو و آن سو می‌کشیدند و سیگار می‌خواستند از آدم. عُشاقِ تازه به هم رسیده لای بوته‌ها، سر به گریبان هم می‌بردند. ما وسطاییان، نان و و کباب و دوغی به راه کرده بودیم و شور و و حال جماعتِ پارک را نظاره می‌کردیم. یکی‌مان غمگین بود، اصلا همه‌مان غمگین بودیم، با خنده‌های سر دل رد کردیم. سرما دیگر داشت بر دل و دست‌مان چیره می‌شد. پسرها برای سیگار چندم به خط شدند. عُشاق تازه‌کار زیر چشمی سیخ‌هایی را می‌پاییدند که داشتیم توی سبد جای‌شان می‌کردیم. آن پایین‌ها پارک‌بان منتظرمان بود. ساعت‌مان تمام شده بود. رقص‌ها و شورها را جا گذاشتیم. باید می‌رفتیم که رفتیم. دل‌مان جا نمانده بود.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم دی ۱۳۹۴ساعت 9:12  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی رُمان |زن در ریگ روان| نوشته کوبو آبه در سرای محله داوودیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی ۱۳۹۴ساعت 16:40  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی رُمان "زن در ریگ روان" نوشته کوبو آبه

سی‌وچهارمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رُمان "زن در ریگ روان" نوشته کوبو آبه، نشر نیلوفر

با حضور مهدی غبرایی، مجتبی گلستانی و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 9 دی‌ماه 1394 ساعت 17

سی و چهرمین نشست نقد چهارشنبه

لینک خبر در خبرگزاری ایسنا

+ نوشته شده در  شنبه پنجم دی ۱۳۹۴ساعت 13:32  توسط رضا فکری  | 

عشق زبانِ گفتن نمی‌خواهد و گوشِ شنیدن هم

Louie

در سکانس‌های بسیاری از اپیزودهای سریال Louie کمدین استندآپ میانه‌سال داستان، از همه‌ی امکانات موجود یک صحنه‌ی اجرا و شو، یک میکروفون بیشتر همراهش نیست. او با اکسیر کلامش و با عریان‌گویی که از مشخصه‌های بارز استندآپ کمدی است، همه طیف مخاطبی را راضی می‌کند. او از ابزارهای ساده‌ای همچون اعضاء و جوارحش گرفته تا توهم‌ها و واقعیت‌ها و شبه‌واقعیت‌ها و خیال‌پردازی‌های زندگی‌اش بهره می‌گیرد و همه را مسحور خودش می‌کند. بلای همه‌ی این گونه‌های خنداننده‌ی هنری (کمدی، لطیفه، طنز، فکاهی یا هر آن‌چه که اسباب خنده را فراهم می‌آورد) سطحی‌نگری است و البته که استندآپ کمدی هم از این قضیه جدا نیست. لویی زمان بسیاری را صرف عمق بخشیدن به هنری می‌کند که عاشقش است. او از زیر پوست شهر چندلایه‌ای همچون نیویورک تناقض‌های بسیاری بیرون می‌کشد و حتا شهرهای دیگری را که طی مسافرت‌های بی‌شمار کاری‌اش به آن‌ها سر می‌زند، بی‌نصیب نمی‌گذارد. او هم‌پای Manhattan وودی آلن و یا Taxi Driver اسکورسیزی به نیویورک و آدم‌های درونش می‌پردازد و به داستان‌هایش عمق لازمه‌ی یک جامعه‌ی چندین لایه را می‌دهد. Louie در سریالش شهر نیویورک را از نگاه مرد میانه‌سالی می‌بیند که اگرچه گاهی مخوف است و اگرچه نسل تازه با رفتارهای عجیب و غریبشان او را می‌ترسانند و اگرچه با بزرگ کردن دو دختر نوجوانش مشکلات بسیار پیدا می‌کند، اما در همان شب‌های استندآپ کمدی و در همان زیرزمین تنگ و تاریک محل اجرای برنامه همه‌ی این‌ها را روی دایره می‌ریزد و یک تصویر درست و واقعی از شهری می‌دهد که ساعت‌ها در مرکز شهرش می‌توان راه رفت و همچنان در مرکز شهر بود. او در رابطه با همسر سابقش درمی‌یابد که طلاق هم همانند ازدواج احتیاج به مدیریت دارد و حتا بعد از جدا شدن هم باید شناخت بهتری نسبت به روحیات همسر سابق پیدا کرد و بچه‌های طلاق را سالم‌تر بزرگ کرد. نیویورک مخوف برای او چنان آشنا و ملموس و دلپذیر است که ترک آن و رفتن به سوی فرهنگ‌های دیگر شهرهای آمریکا دشوار می‌شود و نیویورک همچنان همان شهر آرمانی و دلخواه است. برای لویی، مرد میانه‌سال داستان دنیا به آخر خط نرسیده و همچنان احساسات و عواطف حرف اول را می‌زند. نیویورک شهری است که در آن می‌شود عاشق دختر ویولونیست مجارستانی شد که حتا یک کلمه انگلیسی نمی‌داند اما همه‌ی حس‌های عاشقانه‌ی او را می‌فهمد و به او همان حس‌ها را برمی‌گرداند، چرا که عشق زبانِ گفتن نمی‌خواهد و گوشِ شنیدن هم.

Louie

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم دی ۱۳۹۴ساعت 18:44  توسط رضا فکری  | 

فقط دوست

What If

دانیل ردکلیف برای عشاق هری پاتر یک نام ساده نیست. شاید برای خود او هم چندان ساده نباشد که پس از بازی در چنین فیلم‌های پُر طرفدار و پُر فروشی، بخت خودش را با فیلم‌های کم پُروداکشن و متوسط آزمایش کند و به نوعی از برج عاجی که برایش ساخته بودند پایین بیاید و از نو خودش را ثابت کند. او در فیلم What If نقش جوان محجوب و جنتلمنی را بازی می‌کند که خود را مقید به دوستی با Zoe Kazan دختر هنرمند و انیماتور فیلم می‌داند اما این دوستیِ صرف تا آن‌جا پیش می‌رود که با عشق منطبق می‌شود و ماندن در همان وضعیت "فقط دوست" را برایشان غیر ممکن می‌کند. Just Friend ماندن البته انگار فقط معضل بزرگ دختر و پسرهای داخل ایران نیست و یک مشکل بزرگ جهانی است! این‌که دو طرف رابطه بتوانند حد و مرز مشخصی برای خود در نظر بگیرند حرف پیچیده و نویی نیست. این‌که هرکدام از دو طرف، درگیر تعهداتی به اشخاص دیگری هستند و محدودیت‌هایی برای گسترده‌تر کردن رابطه دارند و حرف‌هایی از این دست هم  غیر منطقی به نظر نمی‌رسد. می‌شود هم پیش از شروع رابطه این قوانین را سفت و سخت کرد و هرگونه رد شدن از خط قرمز را به هم یادآور شد. اما واقعیت این است که دل آدم گوش شنوایی برای شنیدن این حرف‌ها ندارد و یک روز عنان رابطه خواهی نخواهی از کف می‌رود. برای دلی که می‌تپد و شدید هم می‌تپد "فقط دوست" ماندن حرف مهملی بیش نیست.

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 13:52  توسط رضا فکری  | 

جذابیت یک فمینیست

The Fall

اِستلا گیبسون زن کارآگاه سریال The Fall بی برو برگرد یک فمینیست تمام عیار است و البته این برای او تنها یک الزام کاری برای دوام آوردن در یک محیط مردانه و پُر جرم و جنایت نیست. او خودش را همیشه جذاب و خوش‌پوش نگه می‌دارد و در عین حال به هیچ‌کدام از مردهای دور و برش باج نمی‌دهد. در توانایی و هوش پلیسی چندین پله بالاتر از همه‌ی آن‌ها می‌ایستد و به عنوان زن کارآگاهی که از پلیس لندن به ایرلند شمالی آمده، همه را در شخصیت کاریزماتیک خود فرو می‌برد. به خوبی از پس رفتارشناسیِ قاتل سریالی تحت پیگرد داستان برمی‌آید و به نوعی توجه قاتل را هم برمی‌انگیزد. پل اِسپکتر، قاتلی که مادرش در کودکیِ او، خودش را کشته و به عنوان یک بچه پرورشگاهی با آزار جنسی هم مواجه بوده، به سادگی می‌تواند یک کلیشه‌ی تمام‌عیار از این دست قاتل‌ها باشد اما همچون همه‌ی شخصیت‌های خوبِ پرداخت‌شده، ویژگی‌های منحصر به فرد دیگری هم دارد. او یک مرد خانواده است و از دو کودکش به شدت مراقبت می‌کند و کوچکترین رفتار خشونت‌آمیزی با همسرش ندارد و زناشویی مرتب و منظمی هم با او برقرار می‌کند. او از همه‌ی زن‌های موفق جامعه، همه‌ی آن‌هایی که از او بالاتر ایستاده‌اند متنفر است و کشتن آن‌ها را نیز از همین رو انجام می‌دهد. او نماد مَرد یک جامعه‌ی مدرنِ مردسالار است. او به زن درمانده‌ای که شوهرش او را زیر مشت لگد می‌گیرد مشاوره می‌دهد تا بتواند دور از خشونت‌های خانگی و در آرامش زندگی کند، به زن متوسطی که حتا اسم سوفیا لورن هم به گوشش نخورده کمک می‌کند اما باقی زن‌های شاغل و موفق جامعه را خفه می‌کند و آن‌ها را پس از مرگ همچون یک مانکن فروشگاهی کج و راست می‌کند و مثل یک شیء با آن‌ها برخورد می‌کند و از آن‌ها عکس می‌گیرد، برخوردی که حین زنده بودن‌شان از انجام آن‌ها عاجز است. پل اِسپکتر اما در حمل این عقده‌های کودکی تنها نیست و به نوعی اِستلا گیبسون، کارآگاه زن داستان نیز کمبود محبت پدری را از کودکی با خود حمل می‌کند، این دو اگرچه با هم رقابتی تنگ دارند و یکی در پی دیگری است اما به نوعی هم‌سرنوشت‌اند. زن کارآگاه نیز هم‌بستر‌هایش را خودش برمی‌گزیند و به آن‌ها مسلط می‌شود و مردها درواقع همه زیر فرمان اویند و شکی نیست که او هم درون ذهنش فانتزی‌های خطرناکی را می‌پروراند و برای نمونه او هم هنگام خوابیدن با کارآگاهی پایین‌رتبه‌تر از خودش با ناخن‌هایش پشت او را خراش می‌دهد. تنها فرق او با مرد قاتل این است که او همه این افکار را همچون بسیاری از مردم دیگر تنها در ذهنش نگه می‌دارد و پا را از مرزهایی که برای خود در نظر گرفته فراتر نمی‌گذارد اما مرد قاتل فانتزی‌های ذهنش را عملی نیز می‌کند. از همین رو است که زن کارگاه با مرد قاتل داستان کاملا همسوست و در صحنه پایانی سریال و در وضعیتی کاملا احساسی، با تیر خوردن مرد قاتل، اِستلا همه عوامل پلیس را برای کمک به او فرامی‌خواند. گویی دارد یگانه عشق زندگی‌اش را از دست می‌دهد.

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم آذر ۱۳۹۴ساعت 19:38  توسط رضا فکری  | 

پاسخ به پرسشی در زمینه‌ی کتابداری

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم آذر ۱۳۹۴ساعت 18:1  توسط رضا فکری  | 

گزارش نشست بازخوانی رُمان «ترجیع گرسنگی» اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو

 

رضا فکری_جلسه بازخوانی رُمان

جلسه بازخوانی رُمان «ترجیع گرسنگی» اثر ژان ماری گوستاو لوکلزیو، نویسنده فرانسوی برنده نوبل، بعدازظهر روز پنج‌شنبه سی‌ام مهرماه در خانه اندیشمندان علوم انسانی برگزار شد.

در ابتدای نشست، شهرزاد مرادی آهنی دقایقی درباره زندگی شخصی و حرفه‌ای لوکلزیو صحبت کرد و سپس رضا فکری به‌عنوان اولین سخنران، صحبت‌های خود را درباره رمان «ترجیع گرسنگی» آغاز کرد. وی با اشاره به این‌که ادبیات فرانسه را به عنوان ادبیات فلسفه‌گرا و متفکرانه می‌شناسیم، گفت: «نام رُمان که اشاره به یک نیاز فیزیولوژیک دارد، ممکن است در نقطه مقابل این جنس ادبیات قرار گیرد. اما وقتی رُمان را می‌خوانیم و پیش می‌رویم، درمی‌یابیم که منظور از گرسنگی چیزی فراتر از یک نیاز جسمانی است.» فکری همچنین نکاتی درباره مکان داستان و توصیفات نویسنده درباره شهر پاریس و موریسی‌ها بیان نموده و از فضای سیاسی ترسیم شده در رُمان سخن گفت.

نویسنده مجموعه داستان «چیزی را به هم نریز»، از سقوط توامان اقتصادی و اخلاقی در جهان شخصیت‌های داستان سخن گفته و با ذکر دلایل و نشانه‌هایی، شخصیت اصلی رمان، اِتِل، را استعاره‌ای از فرانسه دانست. وی همچنین با اشاره سبک نوشتاری نویسنده در این اثر و ضرباهنگ پایین داستان و توصیفات زیاد، آن را بر خلاف سلیقه امروزی داستان‌خوان‌ها، به ویژه خواننده‌ی رُمان‌های امریکایی دانست.

سخنران بعدی جلسه، احسان عسکریان دماوندی بود که صحبت‌های خود را با پرداختن به عنوان این رُمان و اساساً همه آثار لوکلزیو آغاز نمود. او ترجیع را مترادف همان اصطلاح ادبی «ترجیع بند» دانست و از بازگشت مکرر گرسنگی در طی داستان و برای شخصیتهای مختلف سخن گفت. عسکریان بی‌پایانی داستان را شیوه معمول لوکلزیو در بسیاری از آثارش خواند. وی همچنین نکاتی درباره پاریس آثار لوکلزیو و به ویژه این کتاب، و تفاوت آن با پاریس کتابها و نویسندگان دیگر بیان کرده و گفت: «پاریس اثار لوکلزیو مثل هر شهر دیگر است و عاری از هرگونه تعصب فرانسوی می‌باشد.» دبیر پرونده کتاب «کافه داستان» در پایان صحبت‌هایش به دلایل موثر در کسب جایزه نوبل توسط لوکلزیو اشاره کرده و اظهار داشت که این نویسنده علی‌رغم اینکه در فرانسه جزو پرفروش‌هاست اما در آمریکا وضعیتی کاملا متفاوت دارد.

بازخوانی رمان

 لینک گزارش در سایت ادبیات ملل

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان ۱۳۹۴ساعت 13:40  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی مجموعه داستان "سفر معمولا صبح اتفاق می‌افتد" نوشته علی‌الله سلیمی

سی‌وسومین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی مجموعه داستان "سفر معمولا صبح اتفاق می‌افتد" نوشته علی‌الله سلیمی، نشر شهرستان ادب

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 29 مهرماه 1394 ساعت 17:30

سی و سومین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۴ساعت 9:27  توسط رضا فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر