رضا فکری

نقد و بررسی مجموعه داستان "کنار نیا مینا" نوشته محمد حسینی

سی‌ و دومین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی مجموعه داستان "کنار نیا مینا" نوشته محمد حسینی، نشر ثالث

با حضور نویسنده اثر، عنایت سمیعی و اسدالله امرایی

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 11 شهریورماه 1394 ساعت 17

نقد و بررسی مجموعه داستان

+ نوشته شده در  شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۴ساعت 15:14  توسط رضا فکری  | 

زنانی که به معجزه هم اُمیدی ندارند

گفت‌وگو با الهامه کاغذچی به بهانه‌ی‌ انتشار مجموعه داستان "خاطرات زنی که نصفه مُرد"

"خاطرات زنی که نصفه مُرد" روایت زنانی است از گروه‌های زیر متوسط جامعه که زایمان از امور روزمره زندگی‌شان است و میان مردهای بی‌قواره و زشت و نادان و خرافه‌باور گیر افتاده‌اند. هرچند که اغلب در خلاء حضور همین مردان است که زن‌های داستان ناگزیر از تامین معاش خود هستند و در این وضعیت مخاطره‌های به مراتب بیش‌تری به زندگی‌شان سربار می‌شود. داستان‌هایی که اغلب با زبانی شاعرانه روایت می‌شوند و گاه البته از خط داستانی فاصله می‌گیرند و درگیر درون‌گوییِ شخصیت‌های زن داستان می‌شوند. داستان هروقت که به اقلیم‌های گونه‌گون سر می‌زند و متناسب با موقعیت داستانی، گویش و زبان تغییر می‌کند غنای بیشتری می‌یابد و هر وقت به گذشته می‌رود و از مثل‌های زبان فارسی بهره می‌جوید، بیشتر خودنمایی می‌کند. در همه‌ی زمان‌ها و مکان‌ها اما زن‌ها همانی هستند که بودند. در کودک‌سالی شوهر می‌کنند و دیری نمی‌گذرد که خودشان مادر می‌شوند و این روند تلخ در دایره تکرار می‌افتد.

 گفت‌وگو با الهامه کاغذچی به بهانه‌ی‌ انتشار مجموعه داستان

 

رضا فکری

*زنها در همه داستانهای مجموعهات نقش محوری دارند و قضایا دور و بر آنهاست که رخ میدهد و حس و حال این زنهاست که زیر و رو میشود. از ابتدا با همین رویکرد نوشته شدهاند یا اینکه داستانهای گردآوری شده هستند؟

تقریبا همه‌ی شخصیت‌های 14 داستان این مجموعه ریشه‌ای در حقیقت دارند. مثلا همین مادر و دختر شیرین‌عقل را از نزدیک دیده‌ام. جایی نزدیک درخونگاه زندگی می‌کنند. اما خُب، تخیل داستان‌نویس همین وقت‌هاست که به کار می‌آید و خیلی چیزها را با خیال خودش پس و پیش می‌کند. البته در کلیت کتاب و داستان‌ها تغییراتی صورت گرفته اما به جز دو داستان، باقی داستان‌ها از ابتدا زن‌محور بوده‌اند.

*انگار سراغ زنهایی هم رفتهای که در گروههای فرودستتر جامعه قرار میگیرند.

زندگی این دسته از زن‌ها تلخ‌تر و حزن‌انگیزتر است. جایی که فکر و فرهنگ با هم رشد نکنند، همه چیز انگار چرک‌تر و سیاه‌تر می‌شود. نبود مدیریت و اعتماد به نفس و فرهنگ گاهی فجایعی برایشان به بار می‌آورد که باور کردنی نیست. بیشتر این زنان حتا امیدی به معجزه ندارند. زندگی‌شان محکوم به فناست و این یک دور تسلسل است که بین نسل‌ها می‌چرخد و می‌چرخد، از یک نسل به نسل بعد. کمتر پیش می‌آید که کسی بتواند خودش را از این حلقه‌ی تنگ رها کند و نکته‌ی دردناک و تاسف‌بار هم همین‌جاست!

*این حس استقلالطلبی که به طور شاخص در میان زن‌های دو سه داستان از کتاب وجود دارد جالب است، چرا زمانی اجازه بروز مییابد که مردهای داستان از بین میروند؟

نه این‌طور نیست. به نظرم حسادت زن‌ها نسبت به یکدیگر است که آن‌ها را نابود می‌کند. زن‌ها غم هم را می‌خورند و برای هم دست به هر کاری می زنند، اما وای به وقتی که جهل فکر آدمی را ببلعد! در این داستان‌ها بیشتر زنان، تیشه به ریشه‌ی هم می‌زنند. در بیشتر آن‌ها این عدم حضور مردان است که اعتدال میان‌شان را بر هم می‌زند. اتفاقا معتقدم که وجود منطق و استدلال و میانه‌روی مردان در این داستان‌ها، می‌تواند افراط در بروز احساسات زنانه را به نوعی مدیریت کند. البته این وضعیت تنها در جامعه‌ای از زنان اجازه اتفاق می‌افتد که متاسفانه از فرهنگ و سواد کمتری برخوردار هستند و خُب! در همین شرایط هم البته معتقدم وجود لطیف و پر از عشق زن هم می‌تواند از بروز خشونت‌های مردانه جلوگیری کند.

*این دو دسته بودن زنها از مشخصههای توی چشم داستانهاست. بعضی‌شان در فکر سنگاندازی و نیش و کنایهاند و بعضی دیگر در تلاش برای حفظ بقای شرافتمندانه، انگار وضعیت میانهای وجود ندارد.

 کل مطلب همین است. فاصله‌ی بین آدم‌ها. درک نکردن و درک نشدن. من همیشه فکر می‌کنم که همه چیز در این دنیا به شدت نسبی است و بیشتر آدم‌ها فکر می‌کنند که خودشان بهتر از دیگری می‌فهمند. این تفکر در لایه های فرودست‌تر جامعه بیشتر رسوخ می‌کند و عمیق‌تر می‌شود. به نظرم همان مادر و دختر شیرین‌عقل یا مثلا "سودی" زنی که خار چشم اهل محل است، بیشتر به این تعادل و تعامل رسیده اند. آن‌ها درک بهتری از دیگران دارند .

*چه اصراری داشتی به اینکه زنها مشاغل شوهر از دست رفتهشان را پی بگیرند؟ شغلهایی مثل معرکهگیری و یا تعمیرکار رادیو و تلویزیون از آنهایی است که دیده نمیشود زنی آن را برگزیده باشد.

ما در فرهنگ عامه‌مان می‌گوییم شغل زنانه! شغل مردانه! این درست است. حالا هر چقدر هم که دوستان روشنفکر بخواهند این باور را از میان بردارند چندان شدنی نیست. حداقل تا زمانی که جامعه فرصت و باورش را پیدا کند. اگر یک زن در کشوری دیگر مثلا کله‌پزی داشته باشد خُب، شاید خیلی راحت همه با کارش کنار بیایند اما این‌جا هنوز این‌طور نیست. چند درصد جامعه حاضرند که خواهر و مادرشان شغل‌هایی از این دست داشته باشند؟ می‌خواهم بگویم که ما هنوز به آن‌جا نرسیده‌ایم که یک زن بتواند بدون دغدغه کاری را که گمان می‌کند از پس‌اش بر می‌آید انجام بدهد. اگر خودش هم بتواند جامعه قبول نمی‌کند. حکایت رانندگی خانم‌هاست. هزاران مرد در این شهر رانندگی‌شان افتضاح است اما فقط کافی است که یک خانم پشت چراغ قرمز و روی شیب ماشینش خاموش بشود!

*کتاب سرشار است از رویدادگاههای گونهگون داستانی، از شهر گرفته تا روستا، از جنوب گرفته تا شمال. روند وقایع هم دورهای نسبتا طولانی را در بر میگیرد. گاهی با وقایع انقلاب گره خورده گاهی با جنگ و گاهی هم در اکنون سیر می‌کند. چطور به چنین تنوعی در پرداخت داستانها رسیدی؟

 گمان می‌کنم درد آدمی زمان و مکان ندارد. شخصیت دختر بچه‌ای به نام "بیداری" که نماد مرگ است روایت‌گر همین واقعیت است. زمانی در بی‌زمانی و مکانی در بی‌مکانی. فقط اشاره‌هایی کوچک، تا مخاطب بتواند فضا را بهتر تجسم و درک کند. "بیداری" هیچ‌وقت بزرگ نمی‌شود. در همه‌ی داستان‌ها با همان سن و سال همه‌جا هست. حضور سیال اوست که زمان و مکان را در می‌نوردد.

*این فضاهای داستانی که گفتی از قضا در مجموعه بسیار برجسته است و پاراگرافهای زیادی از داستانها را به خود اختصاص داده و البته خوب و ملموس هم درآمده. هنگام نوشتن، نگران نبودی که خط روایت را در خودش فرو ببرد و مخاطب را از خط اصلی داستان دور کند؟

چه سئوال سختی! خوب وقتی مجموعه‌ای به این شکل می‌نویسی باید حواست به خیلی چیزها جمع باشد. باید بتوانی به همه‌ی شخصیت‌ها هم‌زمان فکر کنی و مراقب‌شان باشی. بعد هم که بارها و بارها خواندن و چک کردن همه چیز! شاید برای همین است که فاصله‌ی چاپ بین دو مجموعه چهار سال طول کشید. وسواسی که شامل همین موارد می‌شود!

*یک اندوه عمیق از سطر سطر کتاب موج میزند، میشود گفت این اندوه در مجموعه قبلیات "چهارشنبه دیوانه" هم بود. زنها تلاشهایی میکنند اما در پایان به بنبست میخورند و راه چارهای نمییابند. با این سرنوشتهای محتوم و مصیبتبار آیا کورسوی امیدی برای این دسته از زنها وجود ندارد؟

به نظرم در بیشتر مواقع امیدی نیست. اگر باشد در چه حد؟ حکایت از چاله بیرون آمدن و به چاه افتادن است. نه این که فکر کنی می‌خواهم سیاه‌نمایی کنم یا به همه چیز به دیده‌ی یاس نگاه کنم. اما واقعا چه کسی در قبال این دسته از جامعه (که کم هم نیستند) مسئول است؟ هیچ راهی نیست به جز فرهنگ‌سازی. آدم‌ها تا حق و حقوق خودشان را نشناسند امیدی به زندگی بهتر برای آن‌ها نیست. وقتی مردی در قبال خانواده‌اش احساس مسئولیت ندارد، خوب اوضاع معلوم است. زن مجبور می‌شود همه‌ی بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشد. اگر در جامعه‌ای هیچ مردی وجود نداشت چه؟ زن باید سرش را بگذارد و بمیرد؟ نه ! باید دستش را به زانویش بگیرد و برخیزد. در این میان البته برخورد و رفتار دیگران هم شرط است. کورسوی امید آن‌جاست که با فرهنگ‌سازیِ درست همه‌ی ما به این درک برسیم که ممکن است شرایطی پیش بیاید که مجبور شویم بار زندگی را به تنهایی به دوش بکشیم. زن و مرد هم ندارد. پس بهتر است به دور از حرف و حدیث مردم کار خودمان را بکنیم! امیدوارم روزی بیاید که این فاصله‌ها برداشته شود و هر کسی سرجای خودش بایستد. روزی که زنان و مردان به دور از اداهای شبه روشنفکریِ نخ‌نما و یا از سر تحجر و جهل که هر دو به نظرم به یک اندازه مخربند، هر کدام به بهترین نحو مسئولیت زندگی و با هم بودن را درک کنند و توانایی‌های یکدیگر و البته توانایی‌های خودشان را بفهمند. به نظرم این تنها راه رستگاری جمعی‌مان است.

لینک گفت‌وگو در روزنامه ابتکار روز 28 مرداد 94

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:43  توسط رضا فکری  | 

گزارش جلسه نقد «تهمینه در راه» و «سایه عقاب روی پیاده‌رو» در کتاب‌سرای چیستا

 

 ناهید کهنه‌چیان نویسنده تهمینه در راه و فاطمه قدرتی نویسنده سایه عقاب روی پیاده‌رو

 ناهید کهنه‌چیان نویسنده تهمینه در راه و فاطمه قدرتی نویسنده سایه عقاب روی پیاده‌رو

 

لینک گزارش جلسه در خبرگزاری ایسنا

 

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 16:12  توسط رضا فکری  | 

دو کتاب در یک نشست

جلسه نقد کتاب چهارشنبه این ماه در کرج و در محل کتاب‌سرای چیستا برگزار می‌شود. این بار دو کتاب در یک نشست بررسی می‌شود: رُمان |سایه عقاب روی پیاده‌رو| از فاطمه قدرتی و مجموعه داستان |تهمینه در راه| ناهید کهنه‌چیان. زمان برگزاری جلسه روز پنج‌شنبه 15مرداد94 و ساعت 17 خواهد بود.

جلسه نقد کتاب چهارشنبه این ماه در کرج و در محل کتاب‌سرای چیستا برگزار می‌شود.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۴ساعت 10:11  توسط رضا فکری  | 

سیاست‌ورزیِ ناگزیر یک نویسنده

رضا فکری_سیاست‌ورزیِ ناگزیر یک نویسنده_ماریو بارگاس یوسا_هفته‌نامه صدا

در نیمه‌های قرن گذشته، فیدل و انقلاب کوبا چنان تاثیر عمیقی بر جوانان لاتین و سراسر دنیا گذاشت که آثارش تا امروز پابرجاست و تمایلات چپ و مبارزه‌های ضد دیکتاتوری شاید اولین حسی است که هر جوان آمریکای لاتین تجربه می‌کند. در آن سال‌ها، در نظر مردمی که در احقاق حقوق اولیه‌شان در مانده‌ بودند، تنها مبارزه‌ای این‌چنین، نقشه‌ی راه آزادی کشور مصیبت‌زده‌شان بود. یوسا هم بیرون از این دایره نبود. هرچند که ماریو بارگاس یوسا، پس از مشاهده‌ی اولین نشانه‌های دیکتاتوری در کاسترو و انقلاب کوبا، به مخالفت با او برخاست و از مخالفت با دیگر دیکتاتور‌های آمریکای لاتین، همچون پینوشه نیز چشم نپوشید. حالا دیگر یک "راستِ" به تمام معنا بود و این روند را تا آن‌جا پیش برد که در سال 1990 با پشتیبانی احزاب راست‌گرای پرو، وارد انتخابات ریاست جمهوری شد و در مقابل آلبرتو فوجیموری، یک معلم ریاضیِ کمتر شناخته شده، مقام ریاست جمهوری را واگذار کرد. فوجیموری البته چندین سال بعد به جرم فساد زندانی شد. دموکراسی در بسیاری از کشورهای امریکای لاتین آبکی بود. قوانین اگرچه سر و شکلی دموکراتیک داشتند اما با یک حکومت اقتدارگرا نیز گره خورده بودند. در حالی که نظامی‌های "راست" و انقلابیون چپ هر دو از عوام‌زدگیِ مردم آمریکای لاتین بهره می‌بردند، اعلام گرایشِ در ابتدا "راست" و سپس "لیبرالِ" یوسا، در واقع اعلام تنفر از هر دو گروه بود. همین اتخاذ مواضع ضد چپ بود که از اعتبار او در فضای سیاست‌زده‌ی آمریکای لاتین کاست. از آن گذشته چنین فعالیت‌هایی او را از حوزه‌ی ادبیات دور کرد و به عقیده‌ی بسیاری از صاحبان نظر، او با پیش گرفتن همین تفکرات"راست" و تاختن به چپ‌های آمریکای لاتین بود که سال‌ها از دریافت جایزه نوبل دور ماند.

نوبل سال 1982 ادبیات به جادوهای مارکز رسیده بود. مارکز، فوئنتس و یوسا، ادبیات آمریکای لاتین را جهانی کرده بودند و مردم دنیا شیفته‌ی ادبیات آمریکای لاتین شده بودند. یوسا در واقع‌گراترین حالت ممکن به شخم زدن ساختار قدرت در آمریکای لاتین در داستان‌هایش می‌پرداخت و به نوعی سیاسی‌ترین نویسنده‌ی آمریکای لاتین و جهان شناخته می‌شد. او در جایی زیسته بود که در آن خشونت رابطه‌ی میان آدم‌ها را مشخص می‌کرد و اولین رمانش را در محل زادگاهش پرو و در موضوع دخالت نظامیان در عرصه سیاست و تبعات ویران‌گر آن نوشته بود. "سال‌های سگی" چنان حساسیت‌ها را برانگیخت که نسخه‌های بسیاری از آن آتش زده شد. او که در اسپانیای دوره‌ی فرانکو، برای چاپ کتابش به سانسور نیز تن داده بود، دیکتاتوری‌ها و حکومت‌های نظامی دیگر آمریکای لاتین را هم در رُمان‌هایش وارد کرد. وقایع رُمان "جنگ آخر الزمان" در کشور برزیل و "سور بز" در کشور دومنیکن می‌گذرد. آمریکای لاتین از نظر او تن واحدی بود که اشتراکات بسیاری همچون زبان و فرهنگ و سنت‌ها و افسانه‌ها و حکومت‌های اقتدارگرا، سرنوشت‌شان را با هم یکی می‌کرد. سال 2010 برای او سال نوبل ادبیات بود و آکادمی برای "ترسیم ساختار قدرت" و "ارائه تصویر شفاف از مقاومت‌ها، شورش‌ها و شکست‌های آدم‌های جامعه" از او ستایش به عمل آورد.

اگرچه او به شیوه‌ای هنرمندانه به مراتب قدرت اشاره می‌کند و به دیکتاتورهای شناخته شده‌ی زمانه‌اش می‌پردازد اما در ضمن نقش مردم عادی را هم در به قدرت رسیدن آن‌ها نادیده نمی‌گیرد. چنین مردمی از نظر او هرکدام خود دیکتاتورهای کوچکی هستند که حضورشان در جامعه به مراتب خطرناک‌تر از دیکتاتورها است. به زعم او اگرچه هر نویسنده‌ای در آمریکای لاتین ناگزیر از سیاسی بودن است و به نوعی این موضوع با مسئولیت اجتماعی و شهروندی‌اش عجین شده اما به سیاست نمی‌توان به شکلی آرمان‌گرایانه نزدیک شد. آرمان‌خواهیِ سیاسی، در بسیاری از موارد جز با اعمال تغییرات وسیع اجتماعی و جز با قتل و کشتار و جنگ داخلی و نظایر این‌ها حاصل نمی‌شود. پیام روشن یوسا به عنوان یک روشنفکر و یک نویسنده‌ی تمام‌عیار به مردم جهان سوم این است که باید سیاست ورزید اما نباید در سطوح بالای قدرت سیاسی خود را آلوده کرد. آرمان شاید تنها در هنر است که فرصت جوانه زدن و نمو پیدا می‌کند.

این یادداشت در هفته‌نامه "صدا" 13تیرماه 94 به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:57  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی مجموعه داستان |با دریا حرف می‌زد| در سرای محله داوودیه

 

جلسه نقد مجموعه داستان |با دریا حرف می‌زد| نوشته ابراهیم مهدی‌زاده

 

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 9:36  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی مجموعه داستان |با دریا حرف می‌زد| نوشته ابراهیم مهدی‌زاده

سی‌اُمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی مجموعه داستان "با دریا حرف می‌زد" نوشته ابراهیم مهدی‌زاده، نشر نیماژ

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 3 تیرماه 1394 ساعت 18

نقد و بررسی مجموعه داستان

+ نوشته شده در  شنبه ششم تیر ۱۳۹۴ساعت 7:35  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی مجموعه داستان |با دریا حرف می‌زد| نوشته ابراهیم مهدی‌زاده

سی‌اُمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی مجموعه داستان |با دریا حرف می‌زد| نوشته ابراهیم مهدی‌زاده، نشر نیماژ

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 3 تیرماه 1394 ساعت 18

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر ۱۳۹۴ساعت 7:29  توسط رضا فکری  | 

لذت‌هایی به رنگ دیگر

 

 

IDA پاول پاولیکوفسکی با صحنه‌ای آغاز می‌شود که در آن "آنا" مجسمه‌ی مسیح را رنگ می‌کند تا در محوطه‌ی صومعه قرار بگیرد. هنگام ترک محل صومعه هم همین مجسمه را پشت سر می‌گذارد. او در میان دخترهایی که قرار است سوگند پای‌بندی ابدی‌شان را به کلیسا بخورند، همان تردید همیشگی و کلاسیک داستان‌هایی از این دست را با خود به همراه دارد. دختری که از اساس یهودی است و از کشتار یهودیان جنگ جهانی دوم لهستان جان سالم به در برده، حالا در محیطی آرام گرفته که در آن به ندرت دیالوگی میان خواهران روحانی رد و بدل می‌شود و یا حتا لبخندی روی صورت‌هاشان نقش می‌بندد. او سوی شهری می‌رود که اگرچه در مقام قیاس با استانداردهای امروزین، نمادهای لذت در آن حقیر است، اما با در نظر گرفتن شرایط سخت زیستن در صومعه و همچنین دوره‌ی زمانی دهه‌های پس از جنگ دوم جهانی، بسیار گزاف و وسوسه‌کننده به نظر می‌رسد. شهری که در آن موسیقی، نوشیدنی و لذتِ تن را دست کم می‌توان یافت و البته همه‌ی این لذت‌ها در زندگیِ تنها خویشاوندِ آنا نیز جمع است. زن میانه‌سالی که به ظاهر خودش را غرق در خوشی‌های حداقلیِ دهه‌های پس از جنگ کرده اما مطلقا بلایایی که بر سر او و خانواده‌ی یهودی‌اش آمده، از خاطرش نرفته. با این همه او در ابتدا از پذیرفتن دخترِ خواهرش که تنها یادگار خانوادگی‌شان است، سرباز می‌زند. هرچند که در نهایت او را می‌پذیرد و در یافتن هویت و کیستیِ او، همه‌ی تلاشش را می‌کند. درواقع با این‌که همه‌ی داستان از منظر هویت‌یابیِ دختر داستان روایت می‌شود اما شخصیت برجسته‌ی این زنِ میانه‌سال نیز به دنبال کشف ماجراهای گذشته است و گویی خود او نیز به همان دردِ داشتنِ یک گذشته‌ی گنگ و مه‌آلود دچار است. از همین رو است که با یافتن بقایای اجساد عزیزانش آرام می‌گیرد و در همین وضعیت است که دیگر انگیزه‌ای برای ادامه‌ی این زندگی نمی‌بیند و در نهایت دست به خودکشی می‌زند.

دختر داستان هم با تغییر نام به "ایدا"، نامی که از گذشته‌های دور و از هنگام تولد روی او گذاشته شده، ساختار هویتی‌اش از نو شکل می‌گیرد. پس از مرگِ خاله، جا پای او می‌گذارد و همه‌ی نکرده‌های زندگی‌اش را تجربه می‌کند و اولین وسوسه نیز با پوشیدن لباسِ شب و کفش پاشنه‌بلند جامه‌ی عمل می‌پوشد. او پس از آن است که می‌نوشد و سیگار می‌کشد و با پسر جوان ساکسیفون‌نوازِ داستان می‌خوابد. دختری که با هیچ مردی تا به حال حتا دست هم نداده، حالا به همه‌ی مظاهر لذت در شهر محل سکونت خاله‌ی از دنیا رفته‌اش می‌رسد. پسر ساکسیفون‌نواز که خود او هم در رفتن به ارتش دچار تردید است با ایدا در یک مسیر قرار دارد و ارتش هم به نوعی به همان صومعه‌ای می‌ماند که ایدا در کش و قوس رفتن یا نرفتن به آن‌جاست. ایدا درست در همان زمانی که از همه‌ی این لذت‌ها سرشار است، آینده‌ی یک زندگیِ این‌چنینی را وامی‌کاود. زندگی‌ای که داشتن سگ و موسیقی و ازدواج و این‌ها هدف نهایی‌اش باشد به چه کار او می‌آید؟ این‌ها تمام آن پیشنهادهای حقیرانه‌ای هستند که پسر به او نوید می‌دهد. پس از شنیدن این‌هاست که ایدا آن آغوش گرم را رها می‌کند و صبح روز بعد در حالی که پسر هنوز خواب است، دوباره ردای کلیسا را به تن می‌کند، موهای سرخ‌رنگش را می‌پوشاند و پای پیاده راه کلیسا را در پیش می‌گیرد. او هم‌چون مسیحِ کازانتزاکیس و از پس همه‌ی این لذت‌های زمینی و آگاهانه و با اختیار، بازمی‌گردد به جایی که لذت‌ها رنگ دیگری دارند.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم اردیبهشت ۱۳۹۴ساعت 12:4  توسط رضا فکری  | 

دهه شصتی‌ها

گزارشی از مجموعه داستان‌های چاپ‌شده در سال 93 نوشته رضا فکری

 

گزارشی از مجموعه داستان‌های ایرانی چاپ‌شده در سال 93

دوره‌های داستان‌نویسی را به طور معمول بر مدار دهه می‌سنجند و به هر دهه هم باز به طور معمول امری نسبت داده می‌شود که اغلب نویسندگان آن دوره در محوریت همان امر مبادرت به نوشتن داستان می‌کنند. موج‌هایی که به وجود می‌آیند گاهی ریشه در همه‌گیر شدن ترجمه‌ی داستان‌های خارجی دارد و برای مثال در داستان کوتاه، دوره‌ای همه مدل کارور می‌نوشتند و گاهی هم البته ریشه در هجوم پرشتاب وقایع اجتماعی، سیاسی مملکت دارد که دیگر سنجش بر مبنای دهه را کاری عبث می‌نمایاند. هنرمندی که به طور طبیعی در خلاء نمی‌نویسد و گسسته از جامعه نیست، سیر وقایع چنان تاثیری بر او می‌تواند بگذارد که در دوره‌هایی کوتاه، گونه‌گونی شگرفی در خروجی اثر هنری او دیده شود. به هر روی حالا که سال 93 رو به اتمام است شاید بتوان این دوره‌ را هم به قدر همین یک سال اخیر، جمع‌بندی مختصری کرد و برآوردی از ادبیات داستانی و به طور مشخص‌تر داستان کوتاه، در این سال ارائه نمود. این‌که داستان کوتاه بر چه مداری چرخیده است؟ و در این سالی که گذشت چه کرده‌ایم؟ و کجای کار ایستاده‌ایم؟ و چه منظره‌ای فراروی‌مان گشاده است؟

پیش از این البته با روی کار آمدن دولت جدید اُمیدهای بسیاری برای رفع توقیف کتاب‌های در محاق مانده ایجاد شده بود و به نظر می‌رسید که آثار داستانی با تصحیح‌های اندک، به بازار نشر راه پیدا خواهند کرد و ایرادهای خنده‌آور پیشین، دست از سر ادبیات داستانی بر خواهند داشت. وقتی همه جا جار زده شد که شیرها باز شده و دیگر داستانی نیست که پشت در مانده باشد، همه‌ی چشم‌ها به در دوخته شد. یعنی نظر عام بر این بود که به دلیل محبوس بودن بخشی از ادبیات در ممیزی است که ادبیات داستانی چنین بی‌رمق است و از این منظر در دو سال گذشته این توقع ایجاد شده بود که با آزاد شدن یک‌باره‌ی این نیروها، شرایط تغییر خواهد کرد و داستان‌نویسی به اوج شکوفایی خودش خواهد رسید و مخاطب را شگفت‌زده خواهد کرد. البته نوشتن ندارد که هم سال پیش چنین نبود و هم سالی که پایانش را به انتظار نشسته‌ایم چنان آش دهان‌سوزی برای داستان کوتاه نبوده است.

داستان‌کوتاه‌نویس ایرانی، البته بهانه‌های دیگری هم داشت و مُدام بر این طبل می‌کوفت که بساط داستان کوتاه اساسا در دنیا برچیده شده است و تنها رُمان است که می‌درخشد. نوبل ادبیاتی که آلیس مونرو در حوزه داستان کوتاه از آن خود کرد اما تا مدتی نسخه این حرف‌ها را در هم پیچید. واقعیت این است که داستان‌کوتاه‌نویسی در ایران برخلاف آن‌چه که در سایر ممالک متمدن مرسوم است تنها مدیومی برای ارائه جهان‌بینی نویسنده نیست و درواقع بهترین راهی نیست که نویسنده به آن شیوه، نمایشی هنرمندانه از اندیشه و عواطف انسانی بخواهد ارائه کند. داستان كوتاه در همه جای دنیا هدفي ساده دارد و آن آشكار كردن جنبه‌ای از يك شخصيت است و نويسنده بايد از همان ابتدا تمام عناصر و كلمات داستان خود را به منظور القاء يك تأثير كلي شكل دهد و داستانش را بنويسد. همین‌طور این قالب به دلیل محدودیت‌هایی که در پرداخت مناسب شخصیت در آن وجود دارد و ساختار محدود آن که تنها امکان طرح برشی از یک مقطع، یک شخصیت و یا یک زمان در آن مقدور است، نیازمند نگریستنی حتا تخصصی‌تر است. در این‌جا اما داستان کوتاه اغلب مسیری برای نوشتن رُمان تلقی می‌شود و درواقع فاقد تشخص لازم است و به جز تعداد انگشت‌شمار نویسنده‌ای که داستان کوتاه را به صورت تخصصی می‌نویسند، باقی نویسنده‌ها این حوزه را برای نوشتن انتخاب نکرده‌اند و تنها بنا به ضرورت و موقعیت، داستان کوتاه می‌نویسند. داستان‌هایی که گاه حتا پس از چاپ رُمانی موفق و از پستوی سال‌های گذشته‌ی نویسنده گردآوری و آماده چاپ می‌شوند.

امسال هم هم‌چون سال‌های پیش از صنف‌های دیگر هنری، به داستان‌نویسیِ کوتاه روی آورده بودند که البته چندان تعارضی در میان نویسنده‌جماعت برنیانگیخت و تئاتری‌ها و شاعرهایی که کتاب شعرشان پیش‌تر بیرون آمده بود و روزنامه‌نگارهایی که سال‌ها در حوزه مطبوعات قلم زده بودند در این جمع حضور پیدا کردند. نیمی از نویسندگان اين آثار منتشرشده در سال 93 متولدين سال60 به بعد هستند. يعني نسل بعد از انقلابی که حالا به عرصه رسيده است. حضور مؤثر و پر رنگ این نسل تازه‌ی داستان‌نویس که از پس امکانات رسانه‌ای و بهره گرفتن از گسترش اطلاعات و در بستر وسیع اینترنت شکل گرفته، بدیهی است که جهان‌بینی دیگری ارائه می‌کند که با جهان‌بینی داستان‌نویسی که چند دهه داستان‌نویس است و با این مقوله‌های نو طبعا نامانوس‌تر است، تفاوت عمده باید داشته باشد.

اگرچه دو سه مجموعه در این فضا و از این نسل درآمدند که درآمده باشند، به اعتبار این‌که سرعت بر تمام زندگي انسان سیطره دارد و نویسنده باید براي بيان حرف‌هاي خودش متوسل به راه‌های انتقال سریع‌تری باشد و داستان كوتاه یکی از همان راه‌های سریع است اما آثار شاخص‌تری هم در این میان بودند که حرفی برای گفتن داشتند. در میان این نسل البته همچنان توجه بیش‌تر به زبان و فرم و کم‌توجهی به مضمون حرف اول و اساسی را می‌زد که پیش از این هم روال معمول نویسنده‌های جوان‌تر داستان کوتاه بوده است و دلایل مخصوص به خودش را هم داراست. این‌که زندگی بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که بتوان آن را به شکل مضمونی مستقل و واحد ارائه کرد و این‌که مضمون‌ها اغلب تکراری‌اند و تنها در قالب‌های متفاوت از هم می‌توان آن‌ها را از وضعیت تکرار خارج کرد و حرف‌هایی از این دست. نکته جالب توجه اما این است که درست در میان همین نویسندگان جوان هم گاهی عنایت ویژه به مضمون دیده می‌شود و چند مجموعه به فاصله‌های میان گروه‌های اجتماعی و به خصوص مردمان فرودست‌تر اجتماع پرداخته‌اند و این نگاه، نگاهی غیر توریستی و برخاسته از دل همین گروه از مردم است و تمام جزئیات زیستی و اجتماعی‌شان را از منظر شخصیت‌هایی از این دست به تصویر می‌کشد. مجموعه داستان "تهران_28" نمونه‌ای شاخص از این داستان‌ها است که از قضا نشری گمنام (پیدایش) آن را به بازار نشر ارائه کرده است. این مجموعه داستان همان‌گونه که پیش‌تر هم اشاره شد به مدد استفاده از بستر زبانی این گروه اجتماعی توانسته ارتباط خوبی با مخاطبش برقرار کند. مجموعه‌های دیگر این نسل تازه‌ی نویسنده هم از این قسم صناعت‌های زبانی بی‌بهره نبوده‌اند و اغلب هویت نوشتار خود را در فرم و بازی‌های زبانی جسته‌اند. هرچند فضاسازی در میان این دسته از نویسندگان پُر رنگ بوده و با توجه به تجربه‌های زیستی شهر محل سکونت‌شان از همان فضاها نیز تاثیر پذیرفته‌اند. مثل مجموعه داستان "قرمز جدی" دنیا مقدم راد که از شهر به عنوان رویدادگاه‌های داستان بهره برده و به خود شهر به مثابه یک شخصیت در داستان هویت داده است. داستان‌های دیگری هم در فضاهای بومی شکل گرفتند که از همین موقعیت‌های کمتر شناخته شده برای مخاطب بهره‌ی خوبی بردند. محیطی كه آن را با هوشمندی انتخاب كرده‌اند و فضایی که به حد كافی جا برای هرگونه ماجرایی در آن وجود دارد. مجموعه داستان "کشور چهاردهم" الهام فلاح، مجموعه داستانی است با حوادث پیاپی و کارکترهای متعدد که بستر شکل‌گیری داستان‌ها روستایی گیلانی است در سال‌های دهه چهل و در اوج فقر و خرافه که با پرداختن به همین فضاهای بومی و استفاده از مثل‌های عامیانه در گویش گیلکی رویدادگاه داستانی را به عنصری اساسی در مجموعه‌اش بدل کرده است و یا "در کفن خاکستر" میلاد ظریف که از  فضای بومی جنوب کشور در داستان‌های خود به شکل قابل توجهی بهره برده است و عنصر فضا بیش از دیگر عناصر تشکیل دهنده داستان‌های این مجموعه خود را به مخاطب عرضه کرده و وهم برخاسته از این فضا نیز به غریب بودن داستان‌ها و جذابیت‌شان افزوده است. در این مجموعه‌ها انبوهی از جزئیات، داستان را در بر گرفته و فضای زنده‌ای را پیش روی مخاطب گذاشته است. به هر حال این مجموعه‌ها  اغلب تاکیدشان بر محل وقوع داستان است.

از متولدین دهه شصت که بگذریم رگه‌های بومی در مجموعه داستان‌های نویسنده‌های قدیمی‌تر نیز دیده می‌شود. "من و محمد فری" امین فقیری در شیراز می‌گذرد و "گاه‌گرازها" رضا زنگی‌آبادی که اگرچه بازچاپ مجموعه‌ای است که نخستین بار در سال 81 به نشر رسیده اما به نوعی از رگه‌های بومی برخوردار است. در استفاده از عناصر بومی بدیهی است فضاسازی از مولفه‌های پراهمیت به شمار می‌رود که گاهی داستان را برای مخاطب غیر بومی رازآلود و وهم‌انگیز می‌کند و درواقع فضا در این داستان‌ها خود بدل به یکی از شخصیت‌های داستان می‌شود. در مجموعه‌ی " مثل کسی که از یادم می‌رود" سیاوش گلشیری اما با این‌که با نویسنده‌ای از اصفهان روبرو هستیم، نگاهی فرابومی در داستان دیده می‌شود و عمدتا در محوریت تنهایی و انزوای انسان معاصر داستان‌ها را پیش برده است و یا ناتاشا محرم‌زاده در "برای پیرهنت می‌میرند"  با این‌که نویسنده‌ای گیلانی است اما  اغلب با دست‌مایه قرار دادن برخی مضمون‌های اجتماعی و روان‌شناسی و در فضای دنیای امروز داستان‌هایش را نوشته است. در در بعضی دیگر از مجموعه‌ها هم اغلب با مضامینی همچون تنهایی، حزن، ناکامی، حسرت و آرزو، جبر و رابطه پدر و فرزندی روبرو هستیم. به طور کلی می‌توان گفت کتاب‌دومی‌ها نتوانستند اقبال کتاب اول‌شان را به دست بیاورند و چندان پرفروغ‌تر از کتاب اول ظاهر نشده‌اند. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که برخی از این دست مجموعه‌ها پیش از این در انتشاراتی‌های شهرستان‌ها به چاپ می‌رسیده‌اند ولی امسال ناشرین هم البته نسبت به نشر آثارشان اقبالی نشان دادند و نشرهای معتبر مرکز هم اغلب این آثار را به چاپ رساندند.

اما در میان باسابقه‌ترهای داستان‌نویس هم مضامینی همچون بیماری، پیری و مرگ، رنج، سرخوردگی، ناامیدی و زوال و فراموشی دیده می‌شود که در نوع خود جالب توجه است. مجموعه داستان "ته خیار" هوشنگ مرادی کرمانی مجموعه‌ای است به موضوع‌های غم‌انگیزی مثل بیماری، پیری و مرگ اشاره دارد ولی دراین زهرخند به جنبه‌های طنزآمیز این واقعیت‌های تلخ پرداخته شده و مرگ بن‌مایه مشترک همه‌ی داستان‌ها است. "بعد دیگر نمی‌توان خوابید" ناتاشا امیری هم قالب‌های فرمی متنوع پیش روی مخاطب گذاشته است و زوایای دید متنوعی را برای روایت داستان‌هایش برگزیده، از زاویه دید اول شخص جمع تا زاویه دید سوم‌شخص با محدودیت های متفاوت و زاویه دید اول شخص. این‌که نویسنده‌ای بخواهد در فرم و زبان دست به تجربه‌های جدیدی بزند طبیعی است اما این خطر هم وجود دارد که  این داستان‌ها حس و حال داستان‌های موفق قبلی او را نداشته باشند. در این میان "فرصت دوباره" گلی ترقی پس از مدت‌ها امکان گلی ترقی‌خوانی را برای مخاطبینش فراهم آورده که در تازه‌ترین اثرش، تلاش کرده تاریخ خود را بنویسد.

با نگاهی کوتاه می‌توان دریافت که در سیاهه‌ی داستان‌کوتاه‌نویسی سال 93 اغلب پای مضمون است که لنگ می‌زند و خط داستانی در مرتبه دوم و چندم اهمیت قرار دارد. داستان‌ها چندان بر محور ترس‌ها و كنجكاوي‌هاي بشری و در پی یافتن پاسخ پرسش‌های ازلي و ابدي زندگي انسانی نبوده‌اند و بیش‌تر به تنهايي و انزواي افراد زير بار تحولات زندگي معاصر پرداخته‌اند. شخصیت‌هایی که چندان آمادگی تنش و اصطکاک و رویارویی با افراد دیگر جامعه خود را ندارند و در پی تغيير دادن مناسبات اجتماعي و تعیین درست‌تر جایگاه اجتماعی خود نیستند. این شخصیت‌ها عمدتا سرخوردگانی هستند که از هرگونه تغییری در محیط اطرافشان ناامید شده‌اند. گویی سال‌های سال بر دری کوفته‌اند و حالا و در این زمان دریافته‌اند که این در بازشدنی نیست. شخصیت‌ها فاقد جسارت و خالی از ستیزندگی لازم هستند و کسی را به مبارزه نمی‌طلبند. بیشترشان داستان‌هایی ساده درباره‌ی انسان‌هایی معمولی‌اند. تقریبا اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری ساده موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود. از شخصیت‌های پیچیده و به خصوص شخصیت‌های زن پیچیده اثری نیست. حتا در آن مجموعه‌هایی که زنان نویسنده‌ی آن بوده‌اند نیز زنِ شاخص و تاثیرگذاری دیده نمی‌شود و اگر زن حضوری دارد بیشتر بر وجوه اجتماعی حضور او در جامعه تکیه می‌شود و درونیات او و پارادُکس‌های درونی زن و زنانگی‌اش واکاوی نمی‌شود. سبک‌ها ساده و بی پیرایه‌اند و دیگر از پیرنگ‌های چند لایه و شخصیت‌های پیچیده خبری نیست. مهم‌تر این‌که از وقایع بهت‌آوری که رُخ می‌دهند و تاریخ را می‌سازند و خط سرنوشت مردمان را تغییر می‌دهند، اثری نیست. تنها کورسوی امید همان چند مجموعه‌ای است که به شهر و به مردم ساکن در آن، نگاه عمیق‌تری انداخته‌اند و آینه‌ای شده‌اند بر وقایعی که زیر پوست آن می‌گذرد. دوره‌ی نمایش انزوای مردان یا زنانِ تنهای معاصری که در پوستین خودشان فرو رفته‌اند و تا خرخره نسبت به اتفاقات اطرافشان بی‌تقاوت‌اند هنوز به سر نیامده ظاهرا و از نویسنده‌ی سرخورده و از این ملالِ اجتماعی همه‌گیر همین‌ها زاده می‌شود طبعا.

این گزارش در ماه‌نامه تجربه شماره35 نوروز94 به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:14  توسط رضا فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر