رضا فکری

نقد و بررسی رُمان |اندوهِ مونالیزا| نوشته شاهرخ گیوا

بیست و پنجمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رُمان |اندوهِ مونالیزا| نوشته شاهرخ گیوا

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خیابان البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 16مهرماه 1393 ساعت 17

نقد و بررسی رُمان |اندوهِ مونالیزا| نوشته شاهرخ گیوا

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 8:3  توسط رضا فکری  | 

در تقدّس رابطه

 

یادداشتی بر رُمان

 

یادداشتی بر رُمان "زیباتر" نوشته سینا دادخواه، نشر زاوش

آثار ادبیِ هر دوره‌ای عمدتا در معرض سلیقه‌ی مخاطبینِ همان دوره سر و شکل می‌یابند و مضمون و فرم بیانی آن‌ها از همان دوره تاثیر می‌پذیرد و به عبارتی نویسنده‌ای که در خلاء، اثر ادبی می‌آفریند محکوم به شکست است. اگر تخیلِ او نسبتی با اجتماع و واقعیت‌های مستتر در آن نداشته باشد، کار دشواری پیش رو دارد و هر قدر هم که به اثرش اَبعاد زیبایی‌شناسانه ببخشد، در دل‌های سنگیِ مخاطبین تاثیری نخواهد کرد. رُمان "زیباتر" اگرچه شرح حال گروه‌هایی با موقعیتِ مالیِ بهترِ جامعه است، اما موضوع بنیادین‌اش رابطه‌ی انسانی میان این آدم‌هاست و درواقع یک دل‌مشغولیِ همگانی و مضمونی همه‌پسند را برای پرداخت داستانی‌اش برگزیده است. به همین دلیل هم است که روایت در شکلی منتقدانه از وضع موجود پیش نمی‌رود و درحقیقت تنشِ میانِ طبقات و گروه‌های اجتماعی را به تصویر نمی‌کشد. شخصیتی از دلِ همین گروه اجتماعی، به توصیف گره‌های پیچ در پیچ رابطه‌ی خود و آدم‌های هم‌سلک‌اَش می‌پردازد. نه قرار است از سرمایه به عنوان نیرویی که انسان را به شیء محض تنزل می‌دهد صحبت به میان آید و نه مرفه بودن آدم‌ها به تمسخر گرفته شود. در این میان شخصیت "گلسا" هم اگرچه رویکردهای ضدبورژوایی دارد، اما خود و خانواده‌اش، یک زیست مرفه اجتماعی را تجربه کرده‌اند. رفتار آونگارد او و پشت پا زدن به اخلاقیاتش، از او شخصیتی می‌سازد که اگرچه از زبان و هنر و فرهنگ و اخلاق بورژوایی متنفر است، اما در آپارتمانی در شهرک آتی‌ساز سکونت دارد و درواقع جایگاه اجتماعی و رفاه مورد نظرش را طلب می‌کند و هیچ‌کدام از این‌ها را پس نمی‌زند.

در این میان هیچ‌گونه مخالفتی هم از سوی حاکمیت با این نوع زیست آونگارد دیده نمی‌شود و اگر هم ضدیتی وجود دارد در ظواهر آن است. مثل قضایای دستگیر شدن هومن و صبا و بُردن‌شان به وُزرا به جرم بوسه در ملاءعام که با یک آشنابازی ساده‌، فرجامی خوش می‌یابد و تجربه‌ای فانتزی برای هر دوی‌شان رقم می‌زند. در واقع در این پاره‌ی روایی به‌وضوح می‌توان دریافت که همین حاکمیتِ تصویرشده در رُمان، با به رسمیت شناختن این خُرده رفتارهای آونگارد، خود را از شر رفتارهای خارج از قاعده‌ترِ اجتماعی رهانیده است. این نوع رَواداری‌ها را می‌توان در جای‌جایِ رُمان مشاهده کرد که گویی اغلب‌شان دل‌خوش‌کُنک‌هایی هستند برای پیش‌گیری از پیچیده‌تر کردن این نوع رفتارها در جامعه. به همین دلیل هم است که وُدکا نوشیدن در کوه، رابطه‌ی الناز و دکتر فتاح در پارکینگ دانشگاه، رفتن به کنسرت زیر زمینی و نظایر این‌ها اموری عادی و بی گیر و گرفت و عقوبت در داستان تصویر می‌شود.

در مورد خودِ رابطه هم قانون بقای آن در جای‌جای رُمان حضوری پُررنگ دارد. رابطه از میان نمی‌رود بلکه از آدمی به آدمِ دیگر منتقل می‌شود. رابطه‌ی مادر هومن با سنسی، رابطه‌ی لادن با مسعود علیا، رابطه‌ی هومن با گلسا و الناز و صبا، رابطه‌ی کاوه با صبا و نسیم، رابطه‌ی هرمز با لادن و ناهید، تارعنکبوتی از رابطه‌ها می‌تند و به نوعی موضوع داستان را از برقراری یک رابطه‌ی صرف، به شرح و بسطِ تجربه‌ی عالی و مقدس نقب زدن به عمق روحیاتِ یک انسان دیگر ارتقاء می‌دهد. رابطه‌هایی که گاه رنگ و لعاب رُمانتیک هم ندارند اما به نوعی با رد و بدل کردن جمله‌های عاشقانه قوام می‌یابند. این وجه در رابطه‌های هومن کاملا مشهود است و به نوعی همان جمله‌های عاشقانه‌ای که با گلسا رد و بدل می‌شود تا صبا هم امتداد می‌یابد و شاعرانگی بخش جدایی‌ناپذیر و اسلوب همه‌ی رابطه‌های او به حساب می‌آید و همواره آدم‌های طرف رابطه تقدیس می‌شوند.

زن‌های داستان نیز به عنوان سویه‌ی تعیین‌کننده‌ی رابطه ظاهر می‌شوند. آن‌ها مفعولیت تاریخی‌شان را وانهاده‌اند و در اغلب فصل‌های داستان کُنش‌گراَند، به شکلی که گاه آتشِ کُنش‌گری‌شان پَر مردهای داستان را هم می‌گیرد. آن‌ها با این‌که با مقوله‌های فرهنگی بیگانه نیستند اما به نوعی به بخش حیوانی وجودشان ارج بیشتری می‌نهند و هرجا که پای تصمیم‌های خلق‌الساعه در میان باشد پای انجام کار هستند. گلسا زبان حاضر به یراق و تند و تیزی دارد، یک‌دنده و خودرای و لج‌باز است و در موقعیت‌هایی خاص توانایی پشت پا زدن به هرچه که بنا کرده است را دارد. لحن بالا به پایین‌اش و حرف‌زدن‌های بی‌پروایش، از او موجودی غیر قابل پیش‌بینی می‌سازد. از همین رو هم است که به یک‌باره مهاجر لیختن اشتاین می‌شود و سر ماجراهای دعوای ملک مدرسه شبانه‌روزی دهِ ونک، مادرش را به پدرش می‌فروشد. درواقع اگرچه این ماجراهای ملک موقوفی مدرسه شبانه‌روزی و دعواهای مرتبط با آن جهت پر و پیمان کردن خط روایت به داستان وارد شده و پلات داستانی با گرد هم آوردن خُرده روایت‌های در هم تنیده و متنوعی شکل گرفته است، اما هرگاه داستان به این حیطه‌ها وارد می‌شود، حوصله‌سربَر است و دچار اُفت می‌شود و در راستای غنای روایت اصلی و بسط وضعیت رابطه‌ی هومن و آدم‌های اطرافش گام برنمی‌دارد. موضوع انتقام از کاوه و اجیرکردن شَرخر، قصه‌ی دور و دراز اسب سفید و پدر هومن و جنگ ظفار، خوردن تیر به چشم لادن و جنایی شدن ماجرا و ورود غیرمنتظره‌ی پدربزرگ معمم صبا و گلسا (نصرت خان) به کلی ملال‌آور است و درواقع اگر یک‌دستی ضرب‌آهنگ داستانی و استفاده از جمله‌های کوتاه و سرعت نسبتا بالای روایت نبود، این بخش‌های کتاب را به سختی می‌شد در قالب کلی داستان جا داد.

هومن اما در تمام این مدت سرخوش رابطه‌هایش است و کاری نمی‌کند جز تحسین گلسا و صبا و در سطحی پایین‌تر الناز. ضعیف است و مدام خون‌دماغ می‌شود. پدرش را در کودکی از دست داده و در واقع نقش همان اسبی را بازی می‌کند که مدام در داستان از آن حرف به میان می‌آید و افسارش مدام کشیده می‌شود. در صحنه‌ی عجیب مراجعه‌ی او به دفتر هرمز و حرف‌های لُمپنی‌اش که به خوار شدن و زانو زدن او در حضور گلسا و پدرش می‌انجامد، به شدت ضعف او را می‌توان دریافت. او حتا تا مرز خودکشی هم می‌رود. سردی گلسا و بی‌اعتباری زودهنگام رابطه‌اش، هومن را به الناز و پس از آن به صبا متوسل می‌کند. در چنین شرایطی و پس از گذر از فصل آغازین کتاب، دیگر کمتر از هومن سرخوش و شوخ و شنگی که از درس دیفرانسیل افتاده و در پی گرفتن نمره است و فصلی عاشقانه و پرشور را با گلسا گذرانده است، می‌توان اثری پیدا کرد. او  قرار است از پس همه‌ی این رابطه‌ها، آغازی دوباره را تجربه کند و لذت شناکردن را بیاموزد. از همین رو است که جیپ تصادفی را مجددا احیا می‌کند، درس و تحصیل را ادامه می‌دهد و کلاس کنکور می‌رود و عموی نمونه‌ای برای فرزند خردسال محسن و هانیه می‌شود و دوباره می‌شود همان جوان رعنای مورد اعتماد و اتکای خانواده. اما به درستی درنمی‌یابیم حس و حال او در مورد رابطه‌های اَبتر مانده‌ی زندگی‌اش چیست؟ او در فصل پایانی و در وضعیتی که مُدام "از فرط ضعف عصبی و ناامیدی مفرط" گریه می‌کند، گلسا و صبا را در مریوان می‌بیند و در شرایطی که انگار حس قابل بیانی درونش نشست نکرده باشد، دیالوگ چندانی میان او و دو خواهر رد و بدل نمی‌شود. زندگی شنا کردن است و او که مدام در حال شنا بوده حس و حال یک آدم شناکرده‌ی رضایت‌مند را ندارد. حس و حال او بیشتر به آدمی شباهت دارد که در حسرت غرق شدن در یکی از شناهای زندگی‌اش مانده است.

این یادداشت در شماره شهریورماه93 ماهنامه تجربه به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مهر 1393ساعت 13:26  توسط رضا فکری  | 

داستان کوتاه "وَلی‌جان"

 

داستان

 

وَلی‌جان،

همیشه‌ی خدا یک نفر هست که به‌خاطرش بیاییم این‌جا. ناخوش که بشویم حالا هر یک‌مان، راست می‌آورندمان همین‌ شفاخانه‌ی بَر میدان. دکتر می‌گوید: "با خاکِ ریه‌‌ی این پیرمرد می‌شود یک خانه‌ را کاه‌گل کرد". بی‌انصاف جلو روی وَلی‌جان هم این‌ را گفته می‌کند. انگشت شصتم را محکم نگه داشته توی دستش. صورتش زار است. می‌گویم: "وَلی‌جان، آب می‌خوری بیاورم؟" اگر نایی برایش مانده بود حتما می‌گفت: "نه بچه‌، همه‌چیز خورده‌ام". من از لب‌های چروک‌اَش می‌فهمم که چیزی نخورده، از بوی تند و تیز دهانش که می‌زند به صورتم، از خِس‌خِس توی نفس‌اش. زور می‌زند که چیزی بگوید، لب‌هایش را می‌خوانم: "مرا ببر به خانه". می‌گویم: "تو که همیشه این شفاخانه را خوش داشتی ولی‌جان، تا صحت‌مند نشدی که نمی‌شود برویم خانه". هُشیار که بشود و بفهمد معمار پولش را تمام و کمال داده حتما حالش خوبِ خوب می‌شود. بداند حق‌اش را گرفته دوباره از جایش بلند می‌شود و کلنگ‌چه‌اش را می‌گیرد دستش. باید برای نسخه‌اش بروم دواخانه، سُرم‌اش دارد تمام می‌شود.

به پول نبود که می‌رفتم شاگردی‌اش. حق پدری داشت به گردنم. رنگ و بوی پدرم را داشت. به پدرم فقط یک برادر نبود، همدم‌اَش هم بود. می‌دانستم که پدرم همه‌ی گپ‌هایش را با او می‌زده. من هم همه‌ی راز دلم را با او می‌کردم. از همین دختر صاحب‌مغازه‌ هم مفصل برایش گفته کرده بودم. اول‌بار که شنید، زد توی سَرم. نه که طوری بزند دردم بیاید، هر از گاهی خوش می‌کرد دستی پرت کند طرفم. حتما از این که فکر نکنم کسی بالای سرم نیست و  سَرخود نشوم یک‌وقت. همیشه هم می‌گفت: "درست است که این دختره مقبول است اما  اسباب سَر دَردت نشود بچه! به مردهای این جماعت وفایی نیست، زن‌هاشان را که دیگر خدا باید به داد برسد". من هم می‌گفتم: "وفاشان را کاری ندارم ولی‌جان، این دختر فقط گاهی با برادرش می‌آید توی مغازه و کمی با هم گپ می‌زنیم و بعد هم می‌رود دنبال زندگی‌اش. خطری ندارد، برادرش طفل خُردی بیشتر نیست". این‌طور وقت‌ها ولی‌جان خنده‌ای می‌کرد و آخر سر هم جمله‌ی همیشگی‌اش را می‌گفت: "بچه‌ی همان پدری دیگر، کله‌خراب و نفهم!"

سُرم‌اش را عوض کرده‌اند. توتِ زمینی برایش خریده‌ام. یکی‌اش را می‌گیرم جلوی چشم‌ِ نیمه بسته‌اش، بلکه قرمزی‌اش را ببیند و هُشیار شود. نفس‌تنگی رهایش نمی‌کند. عرق کرده درست مثل وقتی که کلنگ‌چه‌اش را نیم ساعت مُدام می‌کوبید روی زمین تا به خاک نرم برسد. من همیشه بالای چاه می‌ماندم و دَلو خاک را خالی می‌کردم یا روشنایی را می‌فرستادم پایین و پمپ هوا را خاموش و روشن‌ می‌کردم. از دهانه‌ی چاه پایین می‌شد و مثل یک کرم زمینی میان خاک آن‌قدر می‌لولید تا عاقبت دَلو پُر شود و طناب را تکان بدهد و من دکمه را بزنم. دَلو که بالا می‌آمد به آغوش می‌کشیدم و خالی‌اش می‌کردم روی تلِّ خاک. خودش که بالا می‌شُد، پیش از این‌که سُرفه کند و آب قهوه‌ای‌رنگ دهانش را بدهد بیرون، اول سَرم قهر می‌شد که: "مگر نمی‌گویم بکِش، چرا این‌قدر معطل می‌کنی بچه؟" کمی آب که به سر و رویش می‌پاشید و خس‌خس سینه‌اش که می‌خوابید، می‌گشت و کتابم را از آن ‌گوشه‌ها پیدا می‌کرد و فریاد می‌کرد: "پس سَرت گرم این نوشته‌جات است. دلم خوش بود که دیگر مکتب نمی‌روی و سرت از چرند خالی شده، هنوز فهم نکرده‌ای این جماعت خوش ندارند ما کار حسابی بکنیم؟" من هم دست‌پاچه می‌گفتم: "درس مکتبی که نیست وَلی‌جان، داستان است. اصلا این یکی را از هم‌وطن‌های خودمان نوشته ‌کرده" دیگر چیزی نمی‌گفت. می‌رفت و دست و صورتش را دوباره شُسته می‌کرد. بال دریشی‌اش را از پایین پایش می‌گرفت و دست‌اش را باهاش خشک می‌کرد و می‌نشست. چای می‌ریختم تا گلویش تازه بشود. یک‌نفس سر می‌کشید و بعد شروع می‌کرد: "پدرت هم لج‌باز بود و حرف توی کله‌اش فرو نمی‌رفت. دوصد بار، شاید هم بیشتر گفتم نرو کله‌خراب! تو فکر می‌کنی جان‌اَت ارزشی دارد به این‌ها؟ تو اگر مَردش هستی برو و برای مملکت خودت بجنگ، ناجوانی کرد در حق من. توی چشم‌هام زُل نگاه کرد و گفت مملکت من همین‌جاست. روا نیست نان و آبم از این‌جا باشد، آن‌وقت جنگ‌اش را بروم جای دیگر. جانش را مُفت داد. تازه بعد از همه‌ی این‌ها نگذاشتند نعش‌ پدرت را ببریم و توی گل‌زار دفن‌اَش کنیم. به هرجایی هم که عقل‌مان می‌رسید نامه روان کردیم، اما نشد که نشد.

-شما پُرسان نکردید چرا؟ مگر پدرم کُشته‌ی جنگ نبود؟

-پُرسان که کردیم، گفته کردند: "به هر حال برادران افاغنه هم خارجی‌اند و نمی‌شود توی گل‌زار خاکشان کرد، ببریدش یک جای دیگر". ما به یک اُمیدی مهاجر شده بودیم به این‌جا. مصیبت‌های زیادی را هم از سر گذشتانده بودیم اما هیچ‌کدام بدتر از این نبود که جنازه‌ی برادرم بماند روی دستم و ندانم کجا باید بکنم‌اش زیر خاک. تقصیر خودِ ناقص عقلش بود. هرچه گفتم نرو حرف‌هایم را گوش نگرفت. همان شب اول، وقتی جنازه‌اش هنوز توی سردخانه‌ی همین شفاخانه‌ی بَر میدان بود آمد به خوابم، سرش قهر شدم و هرچه ناسزا توی دهان‌ام بود گفتم.

-پدرم چی گفت؟ چی جواب داد؟

-چیزی که نگفت. فقط خنده کرد.

-خنده؟ به چی؟

-فهم که نکردم به چی، شاید از این‌که خارجی به حسابش آورده‌اند ذوق کرده بود!

"کاغذپَران‌باز" را دخترک پس آورده. کتاب را باز می‌کنم، لای برگه‌هایش چیزی نیست، حتا یک تار مویی که ناغافل خزیده باشد میان نوشته‌ها. خانه‌شان درست چسبیده است به مغازه. ربع‌ساعت پیش آمد و پشت دروازه‌ی شیشه‌ای مغازه آن‌قدر این پا و آن پا کرد تا سرم خلوت بشود. من هم یک بُشقاب خرمای زاهدی اصل گذاشتم روی میز و مشتری که رفت تعارفش کردم بیاید داخل. اول از همه هم لچک روی سرش را عقب‌تر داد و بی‌معطلی گفت: "چرا از سر و روی همه آدم‌های این کتاب این همه بدبختی می‌زند بیرون؟ اصلا چرا سرنوشت شماها را با جنگ و مصیبت گره زده‌اند؟ من که بیشتر از چهل پنجاه صفحه نتوانستم بروم جلو". گفتم: "این نویسنده مال ما نیست. یعنی هست، اما چون از بچگی رفته غرب دیگر دیدش مثل ما نیست. ما خیلی دور نشده‌ایم توی این سال‌ها و بارها هم رفته‌ایم آن‌طرف و برگشته‌ایم. وضع آن‌قدرها هم ناخوش نیست که او نوشته کرده. این ما هستیم که همه چیز را با گوشت و پوست و خون‌مان چشیده‌ایم و لمس کرده‌ایم. او چه می‌داند که مثلا یک چیزی مثل بُرقع چیست و چه نقشی دارد توی زندگی؟ که اگر همین الان زن‌ها بُرقع‌شان را بردارند از سرشان چه فاجعه‌ای می‌شود؟ من خودم هم که برمی‌گردم آن‌جا محال است دریشی تنم نکنم". بیشتر از این نمی‌توانستم موضوع را برایش باز کنم. ظرفیت‌اش نیست. بیشتر این گپ‌ها به دل خودم است. این دختر که وقت ختم دائی‌اش آن‌قدر بزک روی صورتش دارد که آدم فهم نمی‌کند به عروسی روان است یا عزا چه می‌داند من چه گفته می‌کنم؟

کرکره‌ی مغازه را کشیده‌ام پایین. دیگر از این‌شهر، از جایی که توی کارتم نوشته شده بیرون‌ نمی‌روم. به ولی‌جان گفته بودم دست بردارد از این کار. گفته بودم بیاید و با این سال‌خورد‌گی‌اش دل بکند از کندن زمین. گفته بودم که عاقبت سَر درد همه‌مان می‌شود. از شاگردیِ این مغازه هرچه درمی‌آمد می‌گذاشتیم توی سفره و می‌خوردیم با هم. هر بار می‌گفت: "یک کم دیگر تحمل کن بچه! شاید از این یکی، یک گنجی نصیب ببریم و خلاص بشویم هردومان" این بار آخر هم برای این‌که حرف ولی‌جان روی زمین نماند، به خاطر حق پدری‌اش که به گردنم بود، همراهش رفتم سر ساختمان. رفته بود پایین و من هم بی‌خیال بالای سر چاه کتاب ورق می‌زدم که این معمار، با شکم بشکه‌اش آمد و من را زد کنار و کله‌اش را کرد توی چاه و ولی‌جان را صدا کرد. بعد هم که ولی‌جان بالا شد معمار گفت: "وَلی! بگو چقدر کنده‌ای تا مزدت را بدهم". وَلی‌جان، گِل‌ توی دهانش را تُف کرد و با یک تکه میل‌گرد یک مستطیل کشید روی خاک‌ کُپه شده‌‌ی دور چاه: "معمار! یک اتاق شش در چهار آن پایین برایشان گود کرده‌ام که اگر پنجاه سال هم با کُل ایل و تبار، خودشان را خالی بکنند پُر نمی‌شود. معمار دل‌بَد شده بود یا افتاده بود سر لَج، نمی‌دانم. هرچه بود کرمش گرفته‌بود و پاهایش را کرده بود توی یک کفش: "وَلی! این یکی را باید با هم برویم پایین و متر کنیم". داشتم سکته می‌کردم. قاعده‌اش این نبود. همه اول یک کم چانه می‌زدند و دست آخر با چند تومانی بالاتر یا پایین‌تر قال قضیه را می‌کندند. هیچ کس دلِ پایین شدن به چنین جایی را نداشت. این معمار پایین شده بود و همان پایین هم مشاجره‌اش با ولی‌جان بالا گرفته بود. زیر نور روشنایی، از روزنه‌ی چاه می‌دیدم که وَلی‌جان، بیل‌چه‌اش را گرفته توی دستش و دهان به دهان معمار شده و کم مانده یک خشت‌پارچه‌ای بکوبد توی سر معمار. قبل از این‌که دست به یقه بشوند با هم، معمار جفت پاهایش را گذاشته بود توی دلو لاستیکی و من بی‌معطلی کلید بالابر را زده بودم. سرش که از دهانه‌ی چاه بیرون زد گفت: "پدرتان را درمی‌آورم، شارلاتان‌ها!". من هرچه ولی‌جان را صدایش کردم که بیاید بالا، نیامد. فریاد کرد: "من همین‌جا می‌نشینم تا حق‌اَم را بدهد". بعد هم چیزهایی زیر لب گفت که فهم نکردم به معمار است یا به من یا به پدرم.

معمار رفت اما زود برگشت، ترسیده بود انگار. این را می‌شد از عرقی که از سر و رویش روان بود فهمید. با هم صدایش زدیم که جواب نداد. داد زدم: "ولی‌جان، تو را به روح پدرم بیا برویم از این‌جا" باز جوابی نیامد، گم و گور شده بود به یکی از گوشه‌های‌ تاریک اتاقکِ ته چاه و از بالا نمی‌شد فهمید کجاست. به معمار گفتم: "باید زنگ بزنیم به جایی" زبانش بند شده بود. بی که جوابم را بدهد سوار دَلو شد و گفت: "بزن" دکمه را زدم و رفت پایین. وَلی‌جان، به‌هوش نبود. معمار گرفته‌بودش توی بغلش و با هم آمده بودند بالا. خیز زد و وَلی‌جان را پهن کرد عقب وانتش و آوردمان به همین شفاخانه‌ی آبا و اجدادی. زیاد وقتی هم نماند. پیش از رفتنش یک مشت پول خاکی چپاند توی جیبم و من را کشید طرف خودش و سر گوشی گفت: "گیر از خودش بود، من باهاش بد تا نکردم، کردم؟ خودت همان‌جا بودی؟ نبودی؟ با این حال من اُجرتش را کامل دادم که حرفی تویش نباشد". هنوز از در اتاق بیرون نرفته بود که گفتم: "اُتاقک را خودم تمامش می‌کنم. به همان اندازه‌ای که با وَلی‌جان قرار کرده بودی".

از خویش‌های خودمان را گفته‌ام بیاید سر ساختمان، برای کمک. باید بیاید و بالای چاه بنشیند کنار قرقره، یکی دو روزه اگر همراهی‌ام کند اتاقک شش در چهار ته چاه را تمامش می‌کنم. کنار تخت وَلی‌جان نشسته‌ام و دست چروکش را گرفته‌ام توی دستم. نمی‌دانم یک‌دفعه چی به خاطرش آمده که دارد می‌خندد. همین‌طور با چشم بسته می‌خندد. درست مثل همان روزی که آمده بود کمپ و آفتاب اُفتاده بود توی چشم‌اَش. گفتم: "خنده دارد ولی‌جان؟ فقط برای کارِ بازو کردن، دست‌بند به دستم زده‌اند و من را انداخته‌اند توی این دخمه، انگار که یک آدمِ دست‌کَج گرفته باشند، آن‌وقت تو خنده می‌کنی؟". گفت: "بچه! باید یک چیزی کف دست‌شان می‌گذاشتی و خودت را خلاص می‌کردی. تو که می‌دانی بیشترمان مجوز کار نداریم. یک‌وقت پول می‌دهیم، یک‌وقت فرار می‌کنیم. یادت باشد محبس مال بی‌عرضه‌هاست، نه مال بچه‌ی برادر من". همه‌ی قوم‌ها و خویش‌ها کُپه شده‌اند توی راهروی شفاخانه. در اتاقش را بسته نمی‌کنم. باید بدانند که ولی‌جان، هنوز زنده‌جان است. چه خوب که نگذاشتم ببرندش شفاخانه‌ی دیگر. ولی‌جان همین‌جا خوش‌تر است. آخر مرگ و زندگی همه‌مان وصل شده به همین شفاخانه. هر مصیبتی هم که می‌خواهد سرمان بیاید باید همین‌جا باشد. همین‌جا زن‌هایمان زایش می‌کنند، بچه‌هامان مایه‌کوب می‌شوند، قد می‌کشند و کلان می‌شوند و دوباره همین‌جا بچه‌هاشان ولادت می‌کنند.

رضا فکری

خردادماه هشتاد و نُه

این داستان در ماهنامه تجربه شماره شهریورماه93 به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم شهریور 1393ساعت 10:22  توسط رضا فکری  | 

ده کتاب تاثیرگذارم

دعوت الهامه کاغذچی عزیز بهانه‌ای شد که من هم ده کتاب مهم‌اَم را بگویم و به نوعی در این نمایشِ حظِ همگانیِ جماعتِ کتاب‌خوان سهیم بشوم. وقتی حتا دست کشیدن به عطف غبارگرفته‌ی این کتاب‌ها هم حال آدم را خوب می‌کند، دیگر برشمردن محاسن‌شان و پیش چشم آوردن دوباره‌ی آن‌ها که قند مکرر است.

انتخاب اول: هزارتوهای بورخس به ترجمه احمد میرعلایی نازنین و از انتشارات زمان است که به هر دو دلیل، هم نویسنده و هم مترجمش در ابتدای این سیاهه قرار می‌گیرند. از آن دست کتاب‌هایی که پس از خواندن‌شان جهان‌بینی‌ات انگولک می‌شود و پیش‌ساخت‌های ذهنی‌ات فرو می‌ریزند.

دوم: نیمه‌ی تاریکِ ماهِ گلشیری، از آن مجموعه داستان‌های با جلد گالینگور انتشارات نیلوفر بود که پس از گشایش‌های ابتدای دهه‌ی هشتاد گرفتمش و عصاره‌ی گلشیریِ کوتاه‌نویس است.

سوم: شازده احتجاب گلشیری از نشر نیلوفر که اگرچه هرچه زور می‌زنم نمی‌شود از فیلم فرمان‌آرا جدا بدانمش و همواره سطور کتاب همان صحنه‌های فیلم را پیش چشمم می‌آورند اما باز هم عزیز است برایم.

چهارم: ترس و لرز غلامحسین ساعدی که تنها تصویر ماندگاری که از فضای جنوبِ سوزان و مردم تقدیر زده‌اش در ذهنم دارم از این مجموعه است، به شکلی که تصویرهای کتاب اغلب به دیده‌های خودِ جنوب‌رفته و جنوب‌زیسته‌ام هم غلبه دارند.

پنجم: مجموعه داستان‌های کوتاهِ کافکا از نشر ماهی به ترجمه‌ی علی اصغر حداد است. بهترین ترجمه‌ای که از کافکا خوانده‌ام و خودِ مجموعه هم به لحاظ جامعیتی که دارد و نوع فصل‌بندی‌هایی که بر اساس زمان نگارش داستان‌ها صورت گرفته، یک مجموعه‌ی کافکایی بسیار عالی است.

ششم: همنوایی شبانه ارکستر چوب‌های رضا قاسمی و باز هم از نشر معظم نیلوفرِ آن روزهاست. اولین نکته‌ای که بعدِ خواندنش در ذهنم می‌لولید بسیاردانیِ نویسنده‌اش بود. روایت مهاجرنشینانی که از غُر زدن‌های مدام و نمایش غم غربت و شرح دشواری‌های مهاجرت و دل‌تنگی برای وطن و مام میهن گذشته‌اند و ابدا رد نوستالژی به سطرهای روایت‌شان راه ندارد.

هفتم: ملکوتِ بهرام صادقی از انتشارات زمان که آدم را مقهور ایده‌ی فوق‌العاده‌اش می‌کند و همان ضربه‌ای که با جمله‌ی آغازین داستان می‌زند، مخاطب را بی‌معطلی می‌برد سر اصل داستان و درگیرش می‌کند: "در ساعت یازده شب چهارشنبه‌ی آن‌هفته، جن در آقای مودت حلول کرد".

هشتم: سنگی بر گوریِ جلال که بدون تردید عریان‌ترین خودنگاره‌ای است که از یک نویسنده‌ی فارسی‌زبان خوانده‌ام. این‌که متن از طرف خود نویسنده به چاپ سپرده نشده یا قرار نبوده که چاپ بشود و حرف‌هایی از این دست، چیزی از خودافشاگری بی‌نظیر روایتش برایم کم نمی‌کند.

نهم: مجموعه داستان "جایی دیگر" گلی ترقی و باز هم از نشر نیلوفر است که به خصوص تک داستان "درخت گلابی" را با ولع بارها و بارها خوانده‌ام و محال است آدم‌های قصه‌اش از یادم بروند.

دهم: عقرب روی پله‌های راه‌آهن اندیمشک آبکنار از نشر نی که با مصیبت پیدایش کردم و بعد ممنوع چاپ شدنش خواندم. همان پاره‌ای که پشت جلد کتاب نشسته انگار کثافت همه‌ی جنگ‌های دنیا را در دلش جا داده: "کمی آن‌طرف‌تر کنار کُناری دژبانی با باتوم می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید توی سر سربازی که به زانو نشسته بود، می‌کوبید می‌کوبید می‌کوبید توی سر سربازی که روی زمین افتاده بود..."

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم شهریور 1393ساعت 18:56  توسط رضا فکری  | 

گزارشی از سومین شب «شب‌های داستان»

سومین شب از دوره چهارم شب‌های داستان برج میلاد سوم شهریور با حضور میترا داور، محمد صالح‌علا، مریم طاهری مجد و رضا فکری برگزار شد.

به گزارش خبرگزاری دانشجویان ایران (ایسنا)، میترا داور اولین نویسنده‌ای بود که در این شب داستان‌خوانی کرد. او داستان «درخت» را از مجموعه‌ای به همین نام برای مخاطبان خواند.

محمد صالح‌علا، نویسنده، ترانه‌سرا و مجری رادیو و تلویزیون، دومین میهمان این برنامه بود. او درباره کتاب «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» که بنا بر اعلام، در کم‌تر از شش ماه به چاپ سوم رسیده است، گفت: این کتاب را ناشر محترم و نازنینی به نام آقای دهقان (نشر پوینده) منتشر کردند. مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه است که اغلب در نشریاتی مثل کتاب هفته و همشهری داستان منتشر شده است. عنوان کتاب را خود ناشر انتخاب کرده و از همه عجیب‌تر این‌که من هنوز خدمت ناشر نرسیده‌ام و شوربختانه ایشان را از نزدیک ندیده‌ام و جا دارد از ایشان بابت انتشار کتاب تشکر کنم.

او در پاسخ به این سؤال که آیا پیش از این نیز صاحب کتابی بوده است گفت: از من کتابی ترجمه با عنوان «آنچه تمام مردان درباره زنان می‌دانند» منتشر شده که حتی به چاپ بیست و چهارم یا بیست و پنجم رسیده و اولین کتاب من است و همیشه فکر می‌کردم آخرین کتابم هم باشد.

صالح‌علا داستان «جلال‌آباد» را از مجموعه «اجازه می‌فرمایید گاهی خواب شما را ببینم» خواند.

در ادامه، مریم طاهری‌مجد بخشی از رمان «به افق تهران» را برای حاضران خواند. این کتاب نامزد نهایی جایزه کتاب فصل در سال 1390 بوده است. داستان این رمان، در زمان جنگ ایران و عراق و در تهران اتفاق می‌افتد و زندگی دختری را در محله‌ای در جنوب تهران روایت می‌کند.

رضا فکری آخرین نویسنده شب سوم بود که داستان «نان گرد» را از مجموعه «چیزی را به‌هم نریز» روخوانی کرد. او در توضیحی درباره این کتاب گفت: این مجموعه از ۹ داستان تشکیل شده است. قصدم این بود که داستان‌ها به‌هم پیوسته اما مستقل باشند.

محمد صالح علا، مریم طاهری مجد، رضا فکریلینک خبر در ایسنا

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم شهریور 1393ساعت 15:37  توسط رضا فکری  | 

شب‌های داستان‌خوانی در برج میلاد

27 نویسنده و مترجم در چهارمین دوره شب‌های داستان برج میلاد داستان‌خوانی می‌شب‌های داستان برج میلادکنند. به گزارش خبرگزاری مهر، چهارمین دوره شب‌های داستان از یکم تا هفتم شهریور 93 در مرکز همایش‌های برج میلاد تهران برگزار می‌شود. در این دوره، 27 نویسنده و مترجم که طی سه دوره قبل حضور نداشته‌اند، برای علاقه‌مندان داستان‌خوانی می‌کنند. علاوه بر آنها، مخاطبان و دوستداران داستان‌نویسی می‌توانند داستانک‌هایی زیر 500 کلمه را به نشانی shabhayedastan@gmail.com ارسال کنند تا از میان آنها تعدادی انتخاب و از نویسندگانشان برای داستان‌خوانی در این شب‌ها دعوت شود. حضور در این برنامه برای همگان آزاد است. اسامی نویسندگان و مترجمانی که به این دوره شب‌های داستان خواهند آمد:

احمد آرام، منیژه آرمین، گلی امامی، محسن بنی‌فاطمه، امیررضا بیگدلی، راضیه تجار، مجید تیموری، فلامک جنیدی، میترا داور، آیت دولتشاه، شهلا زرلکی، سپیده شاملو، احمد شاکری، سیدمهدی شجاعی، محمد صالح‌علا، سروش صحت، مریم طاهری‌مجد، سعید طباطبایی، جواد عاطفه، رضا فکری، الهام فلاح، مژگان قاضی‌راد، ضحی کاظمی، خجسته کیهان، سیامک گلشیری، بهنام ناصح و فریبا وفی.

تاریخ حضور نویسندگان و مترجمان در شب‌ها به این شرح است:

شنبه 1 شهریور: راضیه تجار، احمد شاکری، مژگان قاضی راد، بهنام ناصح

یکشنبه 2 شهریور: منیژه آرمین، سیدمهدی شجاعی، جواد عاطفه

دوشنبه 3 شهریور: میترا داور، محمد صالح علا، مریم طاهری مجد، رضا فکری

سه‌شنبه 4 شهریور: محسن بنی‌فاطمه، امیررضا بیگدلی، فلامک جنیدی، ضحی کاظمی

چهارشنبه 5 شهریور: مجید تیموری، سپیده شاملو، سروش صحت، خجسته کیهان

پنجشنبه 6 شهریور: آیت دولتشاه، سیامک گلشیری، الهام فلاح، فریبا وفی

جمعه 7 شهریور: احمد آرام، گلی امامی، شهلا زرلکی، سعید طباطبایی

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد 1393ساعت 19:28  توسط رضا فکری  | 

شب بزرگداشت حسن اصغری

با حضور جمعی از دوست‌داران ادب و فرهنگ کشور، شب رُمان‌نویس معاصر حسن اصغری در کتاب‌سرای چیستا برگزار شد. علی اشرف درویشیان، فریبرز رئیس دانا، پرویز بابایی، رضا خندان، رضا عابد، علی عبدالهی، نورالدین سالمی و جمعی از نویسندگان و شاعران در این مراسم حضور داشتند.
ابتدا فریبرز رئیس دانا درباره نقش انسان در رُمان‌های اصغری و ایده‌های لوکاچ و برشت درباره رُمان سخنانی بیان کرد و در ادامه رضا خندان از شکل روایت در داستان‌های اصغری گفت و علی عبدالهی مترجم زبان آلمانی نکاتی درباره شخصیت‌های داستان اصغری گفت و ابراهیم مهدی‌زاده درباره‌ی کتاب "داستان امروز ایران" نوشته حسن اصغری مطالبی را بیان کرد. رضا عابد در انتهای مراسم از تلفیق شخصیت‌های تاریخی و نقش آن‌ها در رُمان "ول کنید اسب مرا" سخن گفت و هنگام اجرای برنامه نیز آقایان هادی نودهی، سیروس نفیسی، مجید واحدی و مسعود پهلوان‌بخش فرازهایی از داستان‌های کوتاه اصغری را خواندند.
 
 
 
 
شب بزرگداشت حسن اصغری نویسنده معاصر در استان البرز به همراه تعدادی از اعضای گروه نقد ادبی چهارشنبه

شب بزرگداشت حسن اصغری نویسنده معاصر در استان البرز

به همراه تعدادی از اعضای گروه نقد ادبی چهارشنبه

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم تیر 1393ساعت 11:36  توسط رضا فکری  | 

بزرگداشت حسن اصغری نويسنده معاصر در كرج

حسن اصغری

این مراسم روز پنجشنبه 29 خرداد ماه از ساعت 4 تا 6 بعد از ظهر در محل کتاب‌سرای چیستا واقع در كرج، عظیمیه، بلوار کاج، نبش پامچال و با حضور برخي از نویسندگان، منتقدان و چهره‌های فرهنگی و با همت مدیریت کتاب‌سرای چیستای کرج و گروه نقد چهارشنبه برگزار می‌شود. این برنامه شامل سخنرانی تنی چند از نویسندگان و خواندن قطعاتی از داستان‌های اصغری است که در پایان با جشن امضاء کتاب‌های وی به پایان می‌رسد.

حسن اصغري كه متولد 1326 در شهرستان انزلي است، کار ادبی خود را از سال‌ها قبل از دهه 70 شروع كرده است اما عمده آثارش از اواخر سال‌های دهه هفتاد به چاپ رسيده كه از آن ميان مي‌توان به "عاشقی در خيال"، "رستم در مرداب خان دوم"  و "قهقهه باشكوه" اشاره كرد.  

لازم به ذكر است كه اين نويسنده علاوه بر داستان‌نويسی، دبير تحريريه نشريه كلك و از پايه‌گذاران مجله ادبيات و سينما در سال‌های گذشته بوده است.

بازنشر خبر در خبرگزاری ایسنا

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم خرداد 1393ساعت 12:55  توسط رضا فکری  | 

جلسه‌ی نقد و بررسی "لُکنت" امیرحسین یزدان بُد

 

شکی نیست که نوشتن رُمان مطالعه و کاوش بسیار می‌طلبد و در یک جمله کار هر نویسنده‌ای نیست که بتواند همه‌ی حوزه‌های سیاست و فرهنگ و اجتماع و تاریخ را وابکاود و دست آخر هم رُمانش سر و شکل آدمیزادی به خودش بگیرد. از این‌ها گذشته حضور خود نویسنده در داستان کار را از اینی که هست دشوارتر می‌کند و او را مدام وامی‌دارد پشت هر جریانی در رُمان نظر حکیمانه و عالمانه‌ی خودش را هم ضمیمه کند. امیرحسین یزدان بُد در "لُکنت" سعی کرده همه‌ی این‌ها را با هم بیامیزد. نویسنده‌ی درون داستان کمتر منطبق بر خود بیرونی‌اش است و بیشتر رنگ شخصیت حقوقی و عام نویسنده‌ای را دارد که سعی می‌کند تئوری‌های شخصی‌اش را درباره‌ی تاریخ و سیاست بیان کند و به توطئه‌های زیرمتن وقایع بپردازد. حضور نویسنده در داستان گاهی مانند یک جمله‌ی ربط، پاره‌های داستان را به هم می‌چسباند و گاهی گسستی ایجاد می‌کند و مجالی به مخاطب می‌دهد تا مرز میان واقعیت بیرونی و جعل داستانی برایش مشخص‌تر شود. در این میان دال‌های داستان اغلب چندمدلولی هستند و ارجاع‌هایشان هم البته در خود متن وجود دارد و مخاطب را تا اندازه‌ی زیادی از مراجعه‌ی به متون بیرون از داستان بی‌نیاز می‌کند. اگرچه پانویس‌ها و ضمیمه‌های کتاب کمتر به پیشرفت خط روایت کمک می‌کنند اما آن‌ها اغلب هستند تا وجه مستندگونه‌ی روایت را حفظ کنند. همین‌طور به حواشی تاریخی کتاب از جمله قضایای پیشه‌وری و آذربایجان چندان نقبی زده نمی‌شود و شخصیت‌های مهم تاریخی و شخصیت‌های زن در داستان حضور کمرنگی دارند. "لُکنت" از خطر کردن نویسنده‌ای خبر می‌دهد که در این وانفسای داستان‌های با متریال لاغر داستانی، حجمی از اطلاعات تاریخی و سیاسی و اجتماعی نسل‌های گذشته و حاضر را با مخاطبش سهیم می‌کند و جای تبریک دارد به نویسنده‌اش.

 

جلسه نقد کتاب

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم خرداد 1393ساعت 17:11  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی |لُکنت| امیرحسین یزدان بُد

بیست و سومین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رُمان |لُکنت| نوشته امیرحسین یزدان بُد، نشر افق

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

 مکان: بلوار ميرداماد، نرسيده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقي
سالن همایش سراي محله داووديه

زمان: چهارشنبه 31 اردیبهشت 1393 ساعت 17

لکنت امیرحسین یزدان بد

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393ساعت 8:57  توسط رضا فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر