رضا فکری

دهه شصتی‌ها

گزارشی از مجموعه داستان‌های چاپ‌شده در سال 93 نوشته رضا فکری

 

گزارشی از مجموعه داستان‌های ایرانی چاپ‌شده در سال 93

دوره‌های داستان‌نویسی را به طور معمول بر مدار دهه می‌سنجند و به هر دهه هم باز به طور معمول امری نسبت داده می‌شود که اغلب نویسندگان آن دوره در محوریت همان امر مبادرت به نوشتن داستان می‌کنند. موج‌هایی که به وجود می‌آیند گاهی ریشه در همه‌گیر شدن ترجمه‌ی داستان‌های خارجی دارد و برای مثال در داستان کوتاه، دوره‌ای همه مدل کارور می‌نوشتند و گاهی هم البته ریشه در هجوم پرشتاب وقایع اجتماعی، سیاسی مملکت دارد که دیگر سنجش بر مبنای دهه را کاری عبث می‌نمایاند. هنرمندی که به طور طبیعی در خلاء نمی‌نویسد و گسسته از جامعه نیست، سیر وقایع چنان تاثیری بر او می‌تواند بگذارد که در دوره‌هایی کوتاه، گونه‌گونی شگرفی در خروجی اثر هنری او دیده شود. به هر روی حالا که سال 93 رو به اتمام است شاید بتوان این دوره‌ را هم به قدر همین یک سال اخیر، جمع‌بندی مختصری کرد و برآوردی از ادبیات داستانی و به طور مشخص‌تر داستان کوتاه، در این سال ارائه نمود. این‌که داستان کوتاه بر چه مداری چرخیده است؟ و در این سالی که گذشت چه کرده‌ایم؟ و کجای کار ایستاده‌ایم؟ و چه منظره‌ای فراروی‌مان گشاده است؟

پیش از این البته با روی کار آمدن دولت جدید اُمیدهای بسیاری برای رفع توقیف کتاب‌های در محاق مانده ایجاد شده بود و به نظر می‌رسید که آثار داستانی با تصحیح‌های اندک، به بازار نشر راه پیدا خواهند کرد و ایرادهای خنده‌آور پیشین، دست از سر ادبیات داستانی بر خواهند داشت. وقتی همه جا جار زده شد که شیرها باز شده و دیگر داستانی نیست که پشت در مانده باشد، همه‌ی چشم‌ها به در دوخته شد. یعنی نظر عام بر این بود که به دلیل محبوس بودن بخشی از ادبیات در ممیزی است که ادبیات داستانی چنین بی‌رمق است و از این منظر در دو سال گذشته این توقع ایجاد شده بود که با آزاد شدن یک‌باره‌ی این نیروها، شرایط تغییر خواهد کرد و داستان‌نویسی به اوج شکوفایی خودش خواهد رسید و مخاطب را شگفت‌زده خواهد کرد. البته نوشتن ندارد که هم سال پیش چنین نبود و هم سالی که پایانش را به انتظار نشسته‌ایم چنان آش دهان‌سوزی برای داستان کوتاه نبوده است.

داستان‌کوتاه‌نویس ایرانی، البته بهانه‌های دیگری هم داشت و مُدام بر این طبل می‌کوفت که بساط داستان کوتاه اساسا در دنیا برچیده شده است و تنها رُمان است که می‌درخشد. نوبل ادبیاتی که آلیس مونرو در حوزه داستان کوتاه از آن خود کرد اما تا مدتی نسخه این حرف‌ها را در هم پیچید. واقعیت این است که داستان‌کوتاه‌نویسی در ایران برخلاف آن‌چه که در سایر ممالک متمدن مرسوم است تنها مدیومی برای ارائه جهان‌بینی نویسنده نیست و درواقع بهترین راهی نیست که نویسنده به آن شیوه، نمایشی هنرمندانه از اندیشه و عواطف انسانی بخواهد ارائه کند. داستان كوتاه در همه جای دنیا هدفي ساده دارد و آن آشكار كردن جنبه‌ای از يك شخصيت است و نويسنده بايد از همان ابتدا تمام عناصر و كلمات داستان خود را به منظور القاء يك تأثير كلي شكل دهد و داستانش را بنويسد. همین‌طور این قالب به دلیل محدودیت‌هایی که در پرداخت مناسب شخصیت در آن وجود دارد و ساختار محدود آن که تنها امکان طرح برشی از یک مقطع، یک شخصیت و یا یک زمان در آن مقدور است، نیازمند نگریستنی حتا تخصصی‌تر است. در این‌جا اما داستان کوتاه اغلب مسیری برای نوشتن رُمان تلقی می‌شود و درواقع فاقد تشخص لازم است و به جز تعداد انگشت‌شمار نویسنده‌ای که داستان کوتاه را به صورت تخصصی می‌نویسند، باقی نویسنده‌ها این حوزه را برای نوشتن انتخاب نکرده‌اند و تنها بنا به ضرورت و موقعیت، داستان کوتاه می‌نویسند. داستان‌هایی که گاه حتا پس از چاپ رُمانی موفق و از پستوی سال‌های گذشته‌ی نویسنده گردآوری و آماده چاپ می‌شوند.

امسال هم هم‌چون سال‌های پیش از صنف‌های دیگر هنری، به داستان‌نویسیِ کوتاه روی آورده بودند که البته چندان تعارضی در میان نویسنده‌جماعت برنیانگیخت و تئاتری‌ها و شاعرهایی که کتاب شعرشان پیش‌تر بیرون آمده بود و روزنامه‌نگارهایی که سال‌ها در حوزه مطبوعات قلم زده بودند در این جمع حضور پیدا کردند. نیمی از نویسندگان اين آثار منتشرشده در سال 93 متولدين سال60 به بعد هستند. يعني نسل بعد از انقلابی که حالا به عرصه رسيده است. حضور مؤثر و پر رنگ این نسل تازه‌ی داستان‌نویس که از پس امکانات رسانه‌ای و بهره گرفتن از گسترش اطلاعات و در بستر وسیع اینترنت شکل گرفته، بدیهی است که جهان‌بینی دیگری ارائه می‌کند که با جهان‌بینی داستان‌نویسی که چند دهه داستان‌نویس است و با این مقوله‌های نو طبعا نامانوس‌تر است، تفاوت عمده باید داشته باشد.

اگرچه دو سه مجموعه در این فضا و از این نسل درآمدند که درآمده باشند، به اعتبار این‌که سرعت بر تمام زندگي انسان سیطره دارد و نویسنده باید براي بيان حرف‌هاي خودش متوسل به راه‌های انتقال سریع‌تری باشد و داستان كوتاه یکی از همان راه‌های سریع است اما آثار شاخص‌تری هم در این میان بودند که حرفی برای گفتن داشتند. در میان این نسل البته همچنان توجه بیش‌تر به زبان و فرم و کم‌توجهی به مضمون حرف اول و اساسی را می‌زد که پیش از این هم روال معمول نویسنده‌های جوان‌تر داستان کوتاه بوده است و دلایل مخصوص به خودش را هم داراست. این‌که زندگی بسیار پیچیده‌تر از این حرف‌هاست که بتوان آن را به شکل مضمونی مستقل و واحد ارائه کرد و این‌که مضمون‌ها اغلب تکراری‌اند و تنها در قالب‌های متفاوت از هم می‌توان آن‌ها را از وضعیت تکرار خارج کرد و حرف‌هایی از این دست. نکته جالب توجه اما این است که درست در میان همین نویسندگان جوان هم گاهی عنایت ویژه به مضمون دیده می‌شود و چند مجموعه به فاصله‌های میان گروه‌های اجتماعی و به خصوص مردمان فرودست‌تر اجتماع پرداخته‌اند و این نگاه، نگاهی غیر توریستی و برخاسته از دل همین گروه از مردم است و تمام جزئیات زیستی و اجتماعی‌شان را از منظر شخصیت‌هایی از این دست به تصویر می‌کشد. مجموعه داستان "تهران_28" نمونه‌ای شاخص از این داستان‌ها است که از قضا نشری گمنام (پیدایش) آن را به بازار نشر ارائه کرده است. این مجموعه داستان همان‌گونه که پیش‌تر هم اشاره شد به مدد استفاده از بستر زبانی این گروه اجتماعی توانسته ارتباط خوبی با مخاطبش برقرار کند. مجموعه‌های دیگر این نسل تازه‌ی نویسنده هم از این قسم صناعت‌های زبانی بی‌بهره نبوده‌اند و اغلب هویت نوشتار خود را در فرم و بازی‌های زبانی جسته‌اند. هرچند فضاسازی در میان این دسته از نویسندگان پُر رنگ بوده و با توجه به تجربه‌های زیستی شهر محل سکونت‌شان از همان فضاها نیز تاثیر پذیرفته‌اند. مثل مجموعه داستان "قرمز جدی" دنیا مقدم راد که از شهر به عنوان رویدادگاه‌های داستان بهره برده و به خود شهر به مثابه یک شخصیت در داستان هویت داده است. داستان‌های دیگری هم در فضاهای بومی شکل گرفتند که از همین موقعیت‌های کمتر شناخته شده برای مخاطب بهره‌ی خوبی بردند. محیطی كه آن را با هوشمندی انتخاب كرده‌اند و فضایی که به حد كافی جا برای هرگونه ماجرایی در آن وجود دارد. مجموعه داستان "کشور چهاردهم" الهام فلاح، مجموعه داستانی است با حوادث پیاپی و کارکترهای متعدد که بستر شکل‌گیری داستان‌ها روستایی گیلانی است در سال‌های دهه چهل و در اوج فقر و خرافه که با پرداختن به همین فضاهای بومی و استفاده از مثل‌های عامیانه در گویش گیلکی رویدادگاه داستانی را به عنصری اساسی در مجموعه‌اش بدل کرده است و یا "در کفن خاکستر" میلاد ظریف که از  فضای بومی جنوب کشور در داستان‌های خود به شکل قابل توجهی بهره برده است و عنصر فضا بیش از دیگر عناصر تشکیل دهنده داستان‌های این مجموعه خود را به مخاطب عرضه کرده و وهم برخاسته از این فضا نیز به غریب بودن داستان‌ها و جذابیت‌شان افزوده است. در این مجموعه‌ها انبوهی از جزئیات، داستان را در بر گرفته و فضای زنده‌ای را پیش روی مخاطب گذاشته است. به هر حال این مجموعه‌ها  اغلب تاکیدشان بر محل وقوع داستان است.

از متولدین دهه شصت که بگذریم رگه‌های بومی در مجموعه داستان‌های نویسنده‌های قدیمی‌تر نیز دیده می‌شود. "من و محمد فری" امین فقیری در شیراز می‌گذرد و "گاه‌گرازها" رضا زنگی‌آبادی که اگرچه بازچاپ مجموعه‌ای است که نخستین بار در سال 81 به نشر رسیده اما به نوعی از رگه‌های بومی برخوردار است. در استفاده از عناصر بومی بدیهی است فضاسازی از مولفه‌های پراهمیت به شمار می‌رود که گاهی داستان را برای مخاطب غیر بومی رازآلود و وهم‌انگیز می‌کند و درواقع فضا در این داستان‌ها خود بدل به یکی از شخصیت‌های داستان می‌شود. در مجموعه‌ی " مثل کسی که از یادم می‌رود" سیاوش گلشیری اما با این‌که با نویسنده‌ای از اصفهان روبرو هستیم، نگاهی فرابومی در داستان دیده می‌شود و عمدتا در محوریت تنهایی و انزوای انسان معاصر داستان‌ها را پیش برده است و یا ناتاشا محرم‌زاده در "برای پیرهنت می‌میرند"  با این‌که نویسنده‌ای گیلانی است اما  اغلب با دست‌مایه قرار دادن برخی مضمون‌های اجتماعی و روان‌شناسی و در فضای دنیای امروز داستان‌هایش را نوشته است. در در بعضی دیگر از مجموعه‌ها هم اغلب با مضامینی همچون تنهایی، حزن، ناکامی، حسرت و آرزو، جبر و رابطه پدر و فرزندی روبرو هستیم. به طور کلی می‌توان گفت کتاب‌دومی‌ها نتوانستند اقبال کتاب اول‌شان را به دست بیاورند و چندان پرفروغ‌تر از کتاب اول ظاهر نشده‌اند. این نکته را هم نباید از نظر دور داشت که برخی از این دست مجموعه‌ها پیش از این در انتشاراتی‌های شهرستان‌ها به چاپ می‌رسیده‌اند ولی امسال ناشرین هم البته نسبت به نشر آثارشان اقبالی نشان دادند و نشرهای معتبر مرکز هم اغلب این آثار را به چاپ رساندند.

اما در میان باسابقه‌ترهای داستان‌نویس هم مضامینی همچون بیماری، پیری و مرگ، رنج، سرخوردگی، ناامیدی و زوال و فراموشی دیده می‌شود که در نوع خود جالب توجه است. مجموعه داستان "ته خیار" هوشنگ مرادی کرمانی مجموعه‌ای است به موضوع‌های غم‌انگیزی مثل بیماری، پیری و مرگ اشاره دارد ولی دراین زهرخند به جنبه‌های طنزآمیز این واقعیت‌های تلخ پرداخته شده و مرگ بن‌مایه مشترک همه‌ی داستان‌ها است. "بعد دیگر نمی‌توان خوابید" ناتاشا امیری هم قالب‌های فرمی متنوع پیش روی مخاطب گذاشته است و زوایای دید متنوعی را برای روایت داستان‌هایش برگزیده، از زاویه دید اول شخص جمع تا زاویه دید سوم‌شخص با محدودیت های متفاوت و زاویه دید اول شخص. این‌که نویسنده‌ای بخواهد در فرم و زبان دست به تجربه‌های جدیدی بزند طبیعی است اما این خطر هم وجود دارد که  این داستان‌ها حس و حال داستان‌های موفق قبلی او را نداشته باشند. در این میان "فرصت دوباره" گلی ترقی پس از مدت‌ها امکان گلی ترقی‌خوانی را برای مخاطبینش فراهم آورده که در تازه‌ترین اثرش، تلاش کرده تاریخ خود را بنویسد.

با نگاهی کوتاه می‌توان دریافت که در سیاهه‌ی داستان‌کوتاه‌نویسی سال 93 اغلب پای مضمون است که لنگ می‌زند و خط داستانی در مرتبه دوم و چندم اهمیت قرار دارد. داستان‌ها چندان بر محور ترس‌ها و كنجكاوي‌هاي بشری و در پی یافتن پاسخ پرسش‌های ازلي و ابدي زندگي انسانی نبوده‌اند و بیش‌تر به تنهايي و انزواي افراد زير بار تحولات زندگي معاصر پرداخته‌اند. شخصیت‌هایی که چندان آمادگی تنش و اصطکاک و رویارویی با افراد دیگر جامعه خود را ندارند و در پی تغيير دادن مناسبات اجتماعي و تعیین درست‌تر جایگاه اجتماعی خود نیستند. این شخصیت‌ها عمدتا سرخوردگانی هستند که از هرگونه تغییری در محیط اطرافشان ناامید شده‌اند. گویی سال‌های سال بر دری کوفته‌اند و حالا و در این زمان دریافته‌اند که این در بازشدنی نیست. شخصیت‌ها فاقد جسارت و خالی از ستیزندگی لازم هستند و کسی را به مبارزه نمی‌طلبند. بیشترشان داستان‌هایی ساده درباره‌ی انسان‌هایی معمولی‌اند. تقریبا اتفاق خاصی در داستان‌ها رخ نمی‌دهد و اغلب تلنگری ساده موجب دگرگونی زندگی شخصیت‌ها می‌شود. از شخصیت‌های پیچیده و به خصوص شخصیت‌های زن پیچیده اثری نیست. حتا در آن مجموعه‌هایی که زنان نویسنده‌ی آن بوده‌اند نیز زنِ شاخص و تاثیرگذاری دیده نمی‌شود و اگر زن حضوری دارد بیشتر بر وجوه اجتماعی حضور او در جامعه تکیه می‌شود و درونیات او و پارادُکس‌های درونی زن و زنانگی‌اش واکاوی نمی‌شود. سبک‌ها ساده و بی پیرایه‌اند و دیگر از پیرنگ‌های چند لایه و شخصیت‌های پیچیده خبری نیست. مهم‌تر این‌که از وقایع بهت‌آوری که رُخ می‌دهند و تاریخ را می‌سازند و خط سرنوشت مردمان را تغییر می‌دهند، اثری نیست. تنها کورسوی امید همان چند مجموعه‌ای است که به شهر و به مردم ساکن در آن، نگاه عمیق‌تری انداخته‌اند و آینه‌ای شده‌اند بر وقایعی که زیر پوست آن می‌گذرد. دوره‌ی نمایش انزوای مردان یا زنانِ تنهای معاصری که در پوستین خودشان فرو رفته‌اند و تا خرخره نسبت به اتفاقات اطرافشان بی‌تقاوت‌اند هنوز به سر نیامده ظاهرا و از نویسنده‌ی سرخورده و از این ملالِ اجتماعی همه‌گیر همین‌ها زاده می‌شود طبعا.

این گزارش در ماه‌نامه تجربه شماره35 نوروز94 به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم اسفند ۱۳۹۳ساعت 10:14  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی رُمان |دود|نوشته حسین سناپور در سرای محله داوودیه

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 17:38  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی رُمان |دود| نوشته حسین سناپور

بیست و نهمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رُمان دود نوشته حسین سناپور نشر چشمه

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: چهارشنبه 13 اسفندماه 1393 ساعت 17

نقد و بررسی رُمان دود حسین سناپور

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اسفند ۱۳۹۳ساعت 16:6  توسط رضا فکری  | 

این وسوسه‌های نازنین

Faust

آدمی دل‌بسته‌ی وسوسه‌های زندگی‌اش می‌شود. با این‌که اغلب ناگزیر است نادیده‌اش بگیرد و به واسطه‌ی به میان آمدن اخلاق، وجدان و نظایر این‌ها سرکوبش کند، اما به مُرور دل‌بسته‌ی آن‌ها می‌شود. در گذر ایام وسوسه‌ها بدل به آرزوهایی محال می‌شوند. طبیعی است که وصال بسیاری از این میل‌های شدید، به عمر انسانی‌مان نمی‌رسد و برای آرزوهایی که به ثمر نمی‌رسند چیزی جز حسرت و افسوس برایمان باقی نخواهد ماند و این حقیقت تلخی است. آرزوها گاهی تا آن اندازه برایمان اهمیت پیدا می‌کنند که برایشان هرکاری بشود می‌کنیم و به همین دلیل است که پای جادو به زندگی‌مان باز می‌شود. حضور نیرویی خارج از دایره‌ی مرسوم قوانین طبیعی که قرار است همه‌ی این نشدنی‌ها را برایمان شدنی کند و ما را به هرچه طلب کرده‌ایم برساند. برای محقق شدن این آرزوها چه بهایی می‌پردازیم؟ تا به کجا پیش می‌رویم؟ آیا آن‌قدری باارزش هستند که برای به دست آوردن‌شان حاضر باشیم روح‌مان را به شیطان بفروشیم؟

Faust الکساندر سوکوروف نگاهی دیگر به "فاوست" گوته است و روان انسان فاوستی را به تصویر می‌کشد. "فاوست" طبیبی است که درس الهیات خوانده و چیزی فراتر از خورد و خوراک زمینی طلب می‌کند. چراکه اگر به این شیوه، بنا به برآورده شدن آرزویی باشد، بهتر است از حقیرها صرف نظر کرد و آنی را طلب نمود که ارزش فروختن روح را داشته باشد. او برای تصاحب مارگارت دختر معصوم و زیبای فیلم روحش را می‌فروشد و با خون بدنش فروش‌نامه را هم امضا می‌کند. فروش‌نامه‌ای که پر از غلطهای املایی فاحش است (طبیعی است چون توسط شیطان نوشته شده!). فاوست که برادر "مارگارت" را به قتل رسانده، در تشییع جنازه‌اش حضور پیدا می‌کند و در حالی که هیچ‌گونه آثار پشیمانی در او وجود ندارد، در همان مراسم سوگواری هم دست از اغوای "مارگارتِ" جوان و زیبا دست نمی‌کشد، تا سرانجامی که جسم او را تسخیر کند. گونه‌ی دیگری از این آرزوهای محال در "واگنر" دستیار او نمود می‌یابد. شاگرد دست و پا چلفتیِ طبیبی ماهر در محدوده قرون وسطا، بدیهی است که از محدودیت‌های دانش پزشکی به ستوه آمده باشد و دانش نامحدود پزشکی در صدر سیاهه‌ی آرزوهایش نشسته باشد. او به مدد شیطان توانسته عصاره مارچوبه و گل قاصدک را با کبد کفتار بیامیزد و از این ترکیب موجودی زنده خلق کند. موجودی کوتوله که حتا می‌تواند حرف بزند، "بشری ساخته‌ی دست بشر!" حالا دیگر او خود را هم‌طراز با فاوست می‌داند و اصلا خودش را هم با همین نام خطاب می‌کند.

Faust

فاوست‌های اولیه اگر به واسطه‌ی همین سر ننهادن به اخلاقیات و بهره گرفتن از نیروهای بیرون از قاعده‌ی دنیا مجازات می‌شوند و جایگاه‌شان قعر جهنم است، Faust الکساندر سوکوروف اما قصد ندارد همان "فاوست" گوته را برای مخاطبش بازنمایی کند. "فاوست" او، کسی است که اگرچه روحش را برای دست یافتن به آرزوهای محالش به شیطان فروخته اما در همین نقطه متوقف نمی‌شود و از شیطان و وسوسه‌های او گذر می‌کند. او این پیرمرد زشت‌رو را با پاره‌های سنگ مدفون می‌کند و از شیطان نیز فراتر می‌رود، به نشانه‌ی این‌که این انسان هیچ‌گاه روند بیش‌خواهی‌اش را پایان نخواهد داد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۳ساعت 10:39  توسط رضا فکری  | 

The Fault in Our Stars

The Fault in Our Stars

"دوره عاشقانه‌ها به سر آمده" این شاید چندان حرف گزافی نباشد. خروجی اغلب آثار هنری هم در این چند ساله گواه همین موضوع است. مخاطب اما همچنان عطش خود را به این گونه از آثار حفظ کرده. حرفی نیست که در این دسته‌بندی، حرف‌ها اغلب دم دستی و ساده‌اند. شخصیت‌های تین ایج داستان The Fault in Our Stars هم از این سادگی بی‌بهره نیستند و تا نیمه‌های فیلم نقش عشاقی را بازی می‌کنند که اگرچه سرطان تا مغر استخوان‌شان نفوذ کرده و مرگ در چند قدمی‌شان پرسه می‌زند اما سرخوش‌اند و بی آن‌که رابطه غلوآمیز ترسیم شود مخاطب را به عمق لطافت یک عاشقانه‌ی بی‌نقص روانه می‌کنند. این‌جا همان‌جایی است که اگر چراغ‌ها خاموش شوند و نقطه پایانی بر ماجراهای فیلم گذاشته شود، مخاطب لذت دیدن یک عاشقانه‌ی تمام‌عیار را با خود به خانه می‌برد. اما وقتی دنیا را حرف‌های گنده‌ی هستی‌شناسانه در خود فرو برده، این فیلم هم به قواعد ژانر خود وفادار نمی‌ماند و درست از همان‌جایی ضربه می‌خورد که درگیر مباحثی این‌چنین می‌شود. حضور ناولیست محبوب شخصیت دختر سرطانی فیلم، قرار است تلنگری باشد برای یافتن دلیل ادامه زندگی پردرد و رنج او. اما شخصیت رُک‌گو و عصبی و تندمزاج نویسنده، هدف نهایی زندگی را برای تین‌ایج‌های داستان روشن‌تر که نمی‌کند هیچ، به گنگی و ابهام آن هم می‌افزاید. پایان‌بندی کُند و خطابه‌خوانی‌های هنگام تدفین هم حوصله‌سربر و ملودرام محض است و حس خوب سرزندگی این رابطه را از بین می‌برد. به هر حال فرصت دیدن The Fault in Our Stars و فیلم‌هایی از این دست را نباید از دست داد، دنیا به مُرور دوباره و چندباره‌ی عاشقانه‌ها نیازمند است.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم بهمن ۱۳۹۳ساعت 9:24  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی رُمان |نگهبان|نوشته پیمان اسماعیلی در سرای محله داوودیه

گزارش تصویری جلسه نقد و بررسی رُمان |نگهبان|

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم دی ۱۳۹۳ساعت 12:14  توسط رضا فکری  | 

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

بیست و هشتمین نشست از جلسات نقد چهارشنبه

نقد و بررسی رمان |نگهبان| نوشته |پیمان اسماعیلی| نشر چشمه

با حضور نویسنده اثر و جمعی از نویسندگان و منتقدین

مکان: بلوار میرداماد، نرسیده به تقاطع پل مدرس، خ البرز، تقاطع تابان شرقی

سالن همایش سرای محله داوودیه

زمان: پنج‌شنبه 25 دی‌ماه 1393 ساعت 16:30

 

نقد و بررسی رُمان |نگهبان| نوشته پیمان اسماعیلی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم دی ۱۳۹۳ساعت 17:28  توسط رضا فکری  | 

یادداشتی بر |روزهای ناکوک| مرضیه صادقی

 

یادداشتی بر کتاب

آشپزخانه، مرکز جهان

داستان‌هایی با مضمون زندگی مردمان عادی و سرنوشت‌های محتومِ طبیعی‌شان، شاید به مذاق همه خوش نیاید. در دوره‌ی همه‌گیر شدن انواع فاجعه در دنیا، شاید چندان دلیلی برای پرداختن به زیستن عادی و معمول آدمیان وجود نداشته باشد و تنش‌های عادی و طبیعی زندگیِ یک زن، چندان محمل مناسبی برای نگارش داستان نباشد. پیش از این اگر نویسنده‌ای خطر می‌کرد و چنین دغدغه‌ای را برای نوشتن برمی‌گزید، برای همراه کردن مخاطب به ناچار دست به دامن جذابیت‌های دیگر داستانی می‌شد. جذابیت‌هایی که اغلب با بهره گرفتن از وجوه سانتی‌مانتال پرداختِ روایت صورت می‌گیرد و نویسنده در آن ناگزیر از تحریک احساسات و عواطف مخاطب است. نویسنده اگر از پس پرداخت جذابیت‌های داستانی و افت و خیزهایی که مخاطب را به طور معمول با خود همراه می‌کند، برمی‌آمد و به ورطه‌ی داستان‌پردازی‌های‌ عامه‌پسند هم نمی‌افتاد، با خطر دیگری مواجه می‌شد. این بار باید انگ ملودرام‌نویسی را بر پیشانی کتابش می‌پذیرفت و متهم به پرداخت داستانی با مضمون رابطه‌های خانوادگی می‌شد. درواقع اغلب برای پرهیز از قرار گرفتن در چنین موقعیت‌هایی است که داستان‌هایی با پلات‌های غلوشده و ذهنیِ محض و بی‌توجه به موقعیت‌ها و تجربه‌های زیستی نوشته می‌شوند. داستان‌هایی که نمونه‌های عینی و بیرونی‌شان کمتر یافت می‌شوند و تخیل صرف و محض‌اند. واقعیت این است که حالا دیگر پرداختن به دغدغه‌های ساده‌ی زندگی یک زن، دشواری‌های پیشین را ندارد و زویا پیرزاد با "چراغ‌ها را من خاموش می‌کنم" این سنگ را از راه نوشتن‌های این‌گونه برداشته است. دیگر با چنین زمین همواری می‌توان با زبانی ساده نوشت و تنها دغدغه‌های ساده‌ی شخصی و درونی خود را بیان کرد و نهراسید از این‌که مشکلاتی که یک زن برای یافتن مهد کودک مناسبِ فرزندش متحمل می‌شود، هم‌سنگ درگیری‌های قومی قبیله‌ای آفریقا و یا خاورمیانه هست یا نه. این دغدغه‌ها شاید چندان صبغه‌ی جهانی نداشته باشند اما به شدت انسانی‌اند و یادآورمان می‌شوند که پیش از آن‌که کسی بخواهد حرف بزرگی بزند و دنیا را نجات بدهد، باید گلیم پاره‌ی خود را از آب بیرون بکشد و به وضعیت نابسامان زیست محدود خود نظری بیافکند.

"روزهای ناکوک" مرضیه صادقی بر همین سیاق و با یک روند خطی و بی‌بهره از صناعت‌های ادبی و ساده و روان و عینی روایت می‌شود. روایتی با واقع‌گرایی محض و زبانی ساده و نثری بی‌پیرایه که گیر و گرفتی هنگام خواندن ایجاد نمی‌کند. نویسنده شخصیتی را پیش روی مخاطب می‌گذارد که خود را وقف خانواده کرده و جلب رضایت اطرافیان را از رضایت خودش مهم‌تر می‌داند و بی‌توجه به علائق شخصی درگیر مناسبات زناشویی، عواطف و وظایف مادرانه‌اش است. تنهاست و از همین تنهایی است که مدام با اشیاء دور و برش خیال‌پردازی می‌کند و راه‌های نویی را برای زیستن خود تخیل می‌کند. زنی از جنس شناخته‌شده‌ی متوسط جامعه. مادری دارای عواطف محض زنانه که از شرایط تحمیل‌شده از سوی جامعه و اطرافیان خسته است و به همان استقلال نصفه و نیمه و هویت فردیِ حداقلی‌اش قانع است و برای حفظ باریکه‌‌ی درآمد ماهیانه‌ی کارگری‌اش می‌جنگد.

داستان از منظر یک زن روایت می‌شود اما مخاطب را با اثری فمینیستی مواجه نمی‌کند و تنها شرایط زیست اجتماعی زن در این جامعه کند و کاو می‌شود و چندان به وجوه فردی و درونیات شخصیت اصلی و زن‌های دیگر داستان پرداخته نمی‌شود. زن‌هایی که اثری از فردیت‌‌شان در کتاب وجود ندارد و بی‌چهره و فاقد عمق‌اند. آن‌ها اغلب وارد داستان می‌شوند و در یک پاراگراف نقش اجتماعی‌شان را ایفا می‌کنند و از پلات اصلی داستان خارج می‌شوند. کارگرهایی که حقوق‌شان کفاف نمی‌دهد و در کنار کارگری دست‌فروشی هم می‌کنند و بیشتر درآمدشان صرف خرید النگو، گردن‌بند، جهیزیه و وسایل خانه می‌شود و یا به دست شوهران‌شان از کف می‌رود. زن‌هایی که حتا بارداری‌شان را باید با مسئول مربوطه هماهنگ کنند. کارگرهایی که دل‌مرده و خواب‌زده و خموده‌اند. البته آن‌ها ضعف‌های شخصیتی معمول خودشان را هم دارند. با هم شوخی‌های سطحی می‌کنند، اضافه‌کاریِ اجباری مایه خوشحالی‌شان می‌شود و از بساط دست‌فروشی و یا پاکت حقوق همکارشان می‌دزدند. درحقیقت به نوعی دچار فقر فرهنگی هم هستند. این بخش‌های داستان بیشتر درگیر نمایش تضاد و تناقض‌های اجتماعی این‌هاست. نویسنده گریزی هم به فضاهای شهری دارد و وضعیت ساخت و سازها و چاله چوله‌ها و ناامنی خیابان‌ها و ماشین‌های مسافربر و دستفروش‌های کنار خیابانی خردسال را بازتاب می‌دهد. درواقع آن‌چه زنِ درون داستان "روزهای ناکوک" را از باقی زن‌هایی از این دست درون جامعه متمایز می‌کند، کنش‌گری اجتماعی اوست. شخصیتی که افزون بر رفع و رجوع وظایف خانوادگی، از مسئولیت‌های اجتماعی زندگی شهرنشینی نمی‌گریزد و مشاهده‌گر دقیق معضلات شهر محل سکونت و محل کارش است.

نوارهای انتقال دارو در حال حرکت مداوم هستند و دست‌های کارگران "مثل ثانیه‌شمار کار می‌کنند" و درواقع زمان برای زن داستان به سرعت در حال گذشتن است و این‌جاست که باید کُنشی به بار بنشیند. اما زن در موقعیتی داستانی که بی‌اعتنا به هشدارهای نگهبان وارد شرکت می‌شود و نشانه‌های عصیان در او وجود دارد و آماده‌ی انتحار است، بی‌عملی پیشه می‌کند و فقط شرایطی که درونش گیر افتاده را تحلیل و تفسیر می‌کند و دست آخر سرنوشت محتوم خود را می‌پذیرد و خانه‌نشینی را به ناچار برمی‌گزیند. شوهری که بانی استخدام او در شرکت شده، حالا دیگر از صرافت کار کردن همسرش افتاده و این خود اوست که ضربه آخر را به زن می‌زند و از شرکت می‌خواهد که از کار کردن او جلوگیری کنند. او تصویری از مرد تیپیک ایرانی است که ویژگی مثبت بخصوصی ندارد. خانه ماندن زنش برای او یعنی "همه جا تمیز و غذا آماده". آدم بی‌ملاحظه‌ای که فکر و ذکرش خوردن است و مدام برای زنش نسخه می‌پیچد که: "زن یعنی مادر، خانه، بچه، بی کمک دیگران". آغوش این مرد "خیلی کوچک است". آغوشی که مدت‌هاست که دیگر برای زن گشوده نیست. زن داستان که از کار بی‌کار شده و فعالیت اجتماعی‌اش مختل شده، در خانه می‌ماند و با دخترهایش مریض بازی می‌کند. حالا دیگر زن درمانده‌ای است که سرنوشتش را پذیرفته و همان چاردیواری تنگ آشپزخانه را به عنوان تنها مامن خودش قبول کرده. وقتی جامعه ناامن است و شرایط کار طاقت‌فرسا، دیگر جایی برای عرض اندام زنی مثل او باقی نمی‌ماند جز همان آشپزخانه که تنها محلی است که در آن می‌تواند حمایت اطرافیانش را ببیند. حالا دیگر آشپزخانه برای او مرکز جهان است و تنها دغدغه‌اش بچه‌هایی هستند که با او "مریض‌بازی" می‌کنند.

این یادداشت در روزنامه |شرق| روز سه‌شنبه 18 آذر 1393 به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 15:28  توسط رضا فکری  | 

جلسه نقد و بررسی رُمان |تاریک ماه| نوشته منصور علیمرادی در سرای محله داوودیه

جلسه نقد و بررسی رُمان |تاریک ماه| منصور علیمرادی

جلسه نقد و بررسی رُمان |تاریک ماه| منصور علیمرادی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سیزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 13:47  توسط رضا فکری  | 

یادداشتی بر دو مجموعه داستان

|درهوای گرگ و میش| محسن عباسی

"در هوای گرگ و میش" محسن عباسی به نظر می‌رسد بیشتر داستان آدم‌های غایب است. آدم‌هایی که نیستند ولی فقدان‌شان به‌شدت در زندگی آدم‌های داستان حس می‌شود و تمام فضای داستانی را در خود فرو می‌برد. این خلاءها بر تمام توصیف‌ها و صحنه‌پردازی‌های داستانی تاثیر می‌گذارد و آدم‌های دیگر داستان را به خاطره‌بازی وامی‌دارد و زندگی‌شان را به نوعی مختل می‌کند. یادآوری رابطه‌هایی کمجموعه داستان ه اگرچه اغلب چندان منشاء لذت نبوده‌اند و اوقات خوشی را برای این شخصیت‌ها رقم نزده‌اند و اوضاع به‌سامانی را در رابطه ایجاد نکرده‌اند، اما مدام از جانب این شخصیت‌ها احضار می‌شوند و همان گذشته‌ی بی‌ثمر مدام زیر و رو و کندوکاو و طلب می‌شود. زن داستانِ "گاهی وقت‌ها حالم را بپرس" از گذشته‌ی شوهر درگذشته‌اش چندان خیری ندیده اما با این حال با دوست قدیم شوهرش برخورد خوبی دارد و از شوهرش به نیکی یاد می‌کند و یا در داستان "در هوای گرگ و میش" با جدا شدن پدر و مادری، دختر داستان در وضعیتی دشوارتر از گذشته و در میانه‌ی انتخابِ ماندن در کنار آشفتگی‌های مادر و یا همراهی با وضعیت پا در هوای پدرش قرار می‌گیرد. یا مانند دختر داستان "مسافر" که با این‌که وقت بسیاری از داستان صرف یادآوری رابطه‌ی او و مردی می‌شود که در زمان اوجش هم چندان آش دهان‌سوزی نبوده، اما هفته‌ها دسته‌گل‌به‌دست به فرودگاه می‌رود و آمدن او را سراغ می‌گیرد، بی آن‌که آمدنی در کار باشد. درواقع به نوعی در این داستان‌ها  انگار زیستن در زمان برقراری رابطه هرچقدر هم که دشوار و طاقت‌فرسا بوده باشد به هیچ‌عنوان قابل مقایسه با شرایط وخیم نبودنِ مطلقِ یک رابطه نیست. نبودن رابطه‌ای که دختر داستان "مسافر" را به مرز جنون سوق می‌دهد. فقدان حضور پسر کلاه‌بردار داستان "مهمانی خانوادگی" هم با این‌که از جنس نبودنِ داستان‌های دیگر نیست اما به نوعی به همان شیوه تاثیر خود را بر خانواده می‌گذارد و نبودِ او هم به نوعی با مراجعات مکرر مرد طلبکار و آشفتگی مادرش، وضعیت بدتری به خانواده تحمیل می‌کند. در این میان پدری که مدام پسرش را تشویق به فرار می‌کند و خواهری که به طلبکار خوش‌تیپِ برادرش بند کرده، تحمل شرایط را برای دختر دیگر خانواده بسیار دشوارتر از پیش می‌کند. درواقع نیست‌بودنِ آدم‌ها از هست‌بودن‌شان صدمه‌ی بیشتری به دنبال دارد و رابطه‌ها هرچقدر هم که ویران‌گر از نبودن‌شان به مراتب فاجعه‌ی کمتری با خود به همراه دارد.

|رازهای سانتی‌متری| مردعلی مرادی

مجموعه داستان "رازهای سانتی‌متری" مردعلی مرادی اما بیشتر در بعد رابمجموعه داستان طه‌های درون اجتماع افراد سیر می‌کند و به نوعی به واقع‌پردازی‌های اجتماعی کشش دارد و کمتر به درونیات احساسی آدم‌ها نزدیک می‌شود. این‌گونه پرداخت‌ها به نوعی نیازمند زیست اجتماعی ویژه‌ای هستند و اغلب برگرفته از تجربیاتی‌اند که در حوزه‌ی اجتماع کسب می‌شود. داستان‌هایی که به فرهنگ عمومی و خصوصیت‌های اخلاقی افراد و کنش‌های اجتماعی‌شان بیشتر نظر دارد و زیر ذره‌بین‌شان قرار می‌دهد. برای نمونه در داستان "شش سانت رازی که توی دلم مانده" که بهترین داستان مجموعه هم است، از منظری اخلاقی قصه پیش می‌رود و با بهره‌گیری از تغییر لحن و زبان، زندگی مردی تصویر می‌شود که به‌تازگی از زندان آزاد شده، کلاهی سر مردم گذاشته و سر خودش هم کلاه رفته و حالا به نوعی خودش در چالشی از همین دست قرار گرفته است. او بر سر این دوراهی، در مقام تلافی برنمی‌آید و نمی‌تواند سر زنِ روس داستان را که از قضا دل‌بسته‌ی او هم شده، کلاه بگذارد. زنِ روس هم از آن شخصیت‌هایی است که پرداخت خوبی شده است و زبانِ غیر فارسی به کار رفته در داستان هم از توضیح درون‌داستانیِ روان و محوی جهت فهم مخاطب برخوردار است. مرادی در داستان‌هایی که مبتنی بر قصه‌اند، آدم‌هایی را روایت می‌کند که در میانه‌ی تصمیم‌گیری‌های عُرفی و اخلاقی جامعه‌ی محل زیست‌شان مانده‌اند و یا در آستانه‌ی فروپاشی‌اند.

این یادداشت بنا بود در پرونده‌ی جایزه‌ی جلالِ نشریه‌ای به چاپ برسد.

+ نوشته شده در  سه شنبه یازدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 11:41  توسط رضا فکری  | 

مطالب قدیمی‌تر