تبليغاتX
رضا فکری

رضا فکری

پایدار

این‌که "مالیات الکترونیک در جهت افزايش رضايت موديان، تسهيل خدمت رسانی به مردم و تکريم ارباب رجوع عمل می‌کند" و این‌که اساسا "مالیات محور توسعه‌ی پایدار است" گمان نکنم در ماهیت واژه بتواند تغییری ایجاد کند. مالیات مالیات است، الکترونیک و غیر الکترونیک‌اش جلوی فرو روندگی پایدار آن را نمی‌گیرد.

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم خرداد 1391ساعت 10:12  توسط رضا فکری  | 

انگشت

هرگوشه‌ای هم که پنهان بشوی و تمام بهانه‌های‌ خاطره‌بازی‌ات را هم که زیر خاک کنی، دل‌تنگی باز از جایی که فکرش را نمی‌کنی گریبان‌ات را می‌گیرد و از سوراخی رخنه می‌کند و به همه‌ی جان‌ات نم می‌زند. پترس وجودت مگر چه‌قدر توان دارد؟ مگر اصلا چند انگشت توی دست‌اش دارد؟

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1391ساعت 19:16  توسط رضا فکری  | 

چاپ صد و چهل و هشتم

یکی از سرگرمی‌های نسبتا سالم و بی‌خطر موقع خرید کتاب (حالا زیاد فرقی هم نمی‌کند که از شهر کتاب باشد و یا از نمایشگاه) این است که با یک گردش مختصر "دا" را پیدا کنی و ببینی این‌بار به چاپ چندم خودش رسیده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1391ساعت 11:39  توسط رضا فکری  | 

شهر خوب

خوبی این شهر این است که به هر طرف‌اش چشم می‌اندازی، چیزی نیست که حسرت نداشتن‌اش را بخوری. مثلا خوراکی عجیب و غریبی نیست که دل‌ات بخواهد و چون دندان نداری دل‌ات بسوزد یا هیچ دو نفری را نمی‌بینی که خیلی آرمانی و تنگ هم را توی بغل گرفته باشند و محبت از سر و کول‌شان بالا برود و تو که تنهایی دل‌ات بگیرد. لذتی که یک‌هو دل‌ات برایش برود وجود ندارد. سر تا بالای این شهر را می‌توانی بدون هیچ ویاری گز کنی و بی هیچ درخواستی از عرش الهی برگردی به آلونک خودت. می‌توانی پیرمردی باشی که بخندی، گریه کنی به حال جوانی‌کردنِ پیزوریِ این جماعت. خوبی این شهر همین است.

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 18:12  توسط رضا فکری  | 

سکه

فرقی نمی‌کند در زندگی چپ بروی یا راست و یا یک میانه‌روی بی‌آزار باشی. همه‌ی این‌ها یعنی در نهایت تصمیم‌ات را گرفته‌ای و "آن‌"ی که باید بشوی شده‌ای. یعنی که مردم، آدم‌های اطراف‌ات می‌دانند با کی طرف‌اند. بد و خوب‌اش هم کوچک‌ترین اهمیتی ندارد. این درست که گاهی هم تردید گریبان آدم را می‌گیرد، یعنی آدم خودش هم نمی‌داند از زندگی دقیقا چه چیزی طلب می‌کند، اما همه‌ی عمر را که نمی‌شود میان تردید دست و پا زد و بر سر هر موضوعی سکه انداخت. یعنی یک جایی باید تصمیم‌ات را بگیری و بزنی به جاده، خاکی یا آسفالت‌اش کوچک‌ترین اهمیتی ندارد.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:49  توسط رضا فکری  | 

مُروری چند بر رابطه

یادداشتی بر مجموعه داستان "فارسی بخند" نوشته‌ی سپیده سیاوشی، نشر قطره و انتشارات ترگمان

فارسی بخند

این روزها دیگر کمتر مجموعه‌ای را می‌توان یافت که داستان‌هایش بر پایه‌ی مضمونی واحد نوشته شده باشد و یا از چینش داستان‌هایی با درون‌مایه‌هایی هم‌عرض شکل گرفته باشد. مجموعه‌هایی که به قصد مجموعه داستان نوشته نشده‌اند و حاصل گردآوری ادوار مختلف داستان‌نگاریِ نویسنده‌شان هستند. در چنین شرایطی که مخاطب با تعدد مضمون داستانی مواجه می‌شود، طبیعی است که به دریافتی رنگ به رنگ هم از خواندن مجموعه برسد. مجموعه داستان "فارسی بخند" اگرچه کمتر این‌گونه است و کم و بیش داستان‌های آن بر گرد یک موضوع گسترش می‌یابد، اما یکی دو داستان هم در میانه‌ی کتاب وجود دارد که به نوعی از کُلیّت مجموعه بیرون می‌زند و با دیگر داستان‌های رابطه‌محورِ آن، ناهماهنگ می‌شود.

در داستان اول مجموعه، داستانِ "فارسی بخند" اگرچه "رامین" درگیر مشکلات معشیتی ناشی از مهاجرتش به کشوری بیگانه است اما این‌که در آن‌جا کسی به زبان مادری‌اش، زبان فارسی حرف نمی‌زند او را بیشتر می‌آزارد. درواقع "جس" دختر هلندی داستان را که می‌تواند به او عشق بدهد و با ازدواج مشکل اقامتش را هم حل کند، به همین دلیل پس می‌زند. تصور حرف زدن، آن‌هم به زبان "میخ‌دار" هلندی کابوسی است که او آن را تاب نمی‌آورد و برای یادگیری‌اش از خود مقاومت نشان می‌دهد. این درحالی است که با دختر ایرانی هم‌زبانش "شیما" به مراتب احساس راحتی بیشتری می‌کند، هرچند که از نظر احساسی از او بسیار دور است. در واقع صرف دانستن زبان فارسی است که شیما را در کنار او نگه داشته. رنگ زندگی در جس حضور دارد اما هویت‌اش در شیما. برای همین هم است که نگاهِ جس به نظرش "خالی" می‌رسد و تصور داشتن فرزندی از او که پشت تلفن با مادر بزرگ ایرانی‌اش شکسته بسته فارسی حرف می‌زند، آزارش می‌دهد. جس در انتهای داستان "دوستت دارم" را با هر زحمتی هست به فارسی ادا می‌کند، اما به نظر نمی‌رسد رامین به کمتر از یک فارسی‌زبان مادرزاد رضایت بدهد.

در داستان "همه‌ی زن‌ها شبیه به هم‌اند" ماهان که فرزند طلاق است طی سال‌ها هنوز نتوانسته آن رابطه‌ی آمیخته با درک را با پدر و مادرش برقرار کند. آن‌ها مدام دچار سوءتفاهم‌اند و گویی در دنیای دیگری زندگی می‌کنند. در این میان حضور دوست‌اش "کتی" به‌عنوان دختری که "شبیه همه" نیست تنها التیام زندگی او می‌شود و تنها کسی است که ماهان می‌تواند ارتباط خوبی با او بگیرد. در واقع کتی هم از آن تصویری که پدرش می‌خواهد به او القا کند فاصله دارد و هم با مادرش تفاوت‌های اساسی دارد.

داستان "برف" با رویکردی متفاوت از باقی داستان‌ها به زنی می‌پردازد که دچار برف‌هراسی است "انگار همه چیز مرده، چرا برف صدا ندارد؟" هراسی که ظاهرا بی‌مورد هم نیست. ناگهان برف همه‌جا را می‌گیرد و دیگر درخت و ماشین و ساختمان را از هم نمی‌شود تشخیص داد. در واقع برف و باریدن مُدام‌اش می‌توانست بستر خوبی برای نقب زدن به گذشته‌ی رابطه‌ی میان زن و مرد داستان باشد اما از این پتانسیل استفاده‌ای نمی‌شود و به‌جز دویدن‌های میان برف و این‌که درنهایت سفیدی برف (که معلوم هم نمی‌شود نماد چیست) همه‌جا را می‌پوشاند، داستان نکته‌ی دیگری در خود ندارد. "گمشده" دیگر داستان متفاوت مجموعه هم از زبان کودکی که خواهر دو قلویش را گم کرده روایت می‌شود. اگرچه از نگاه کودکانه‌ی او که همه‌ی لباس‌نظامی‌ها را سرباز می‌بیند و تمام لباس‌شخصی‌ها را هم دزد، روایت باورپذیری خوبی دارد و فضاها هم خوب ساخته می‌شوند اما بیش از این‌ها چیزی دست‌گیر مخاطب نمی‌شود.

در داستان "از آخر به اول" نویسنده تلاش زیادی را صرف مهیا کردن زمینه برای طرح روایت‌اش می‌کند و زن راوی داستان‌اش را وامی‌دارد با اشیاء محیط اطراف‌اش حرف بزند که به نظر سَربار داستان است و به جز همان ایجاد انگیزه‌ی روایت کارکرد دیگری ندارد. از همان ابتدا هم که پای دختری به نام "نادی" به میان می‌آید، مخاطب درمی‌یابد که رقیب عشقی "سمانه" وارد داستان شده است. در واقع با این‌که میانه‌های داستان سمانه رو به اجاق گاز می‌گوید: "نکند فکر کردید خودش عاشق کوروش شده بود؟ اشتباه کردید." و مخاطب‌اش را  گمراه می‌کند، باز هم حدس این‌که نادی سرانجام با کوروش روی هم می‌ریزد و قید دوستی‌اش با سمانه را می‌زند، چندان دشوار نیست.

در داستان "خوبی عزیزم؟" هم تنها یک موقعیت داستانی است که تصویر شده است و مشخص نمی‌شود انگیزه‌ی مرد داستان از این همه آزار و اذیت "ساره" چیست؟ این کافی نبودن اطلاعات داستانی خوانش آن را دشوار می‌کند. این‌که مرد داستان انگار با ساره بازی به‌راه انداخته و جایی هم می‌گوید: "بازی را جنگ فرض کرده بود." دلیل محکمی به نظر نمی‌رسد. به‌خصوص که این ماجرا تا خودکشی ساره هم پیش می‌رود. در داستان "تاریکی" یک موقعیت دیگر داستانی تصویر می‌شود. "هانیه" که موبایل شوهرش را چک کرده و به رابطه‌اش با زن دیگری پی بُرده قاعدتا باید در جایی از داستان جور دیگری رفتار کند تا "مثل بقیه‌ی زن‌ها" نباشد اما در عمل کُنش‌هایی از او صادر می‌شود که او را برای مخاطب خاص نمی‌کند و از او تصویری متفاوت نمی‌سازد.

در داستان "خواهری" رابطه‌ی میان دو خواهر به‌خوبی شرح و بسط می‌یابد. خواهر بزرگ‌تر "ستاره" خارج از کشور است و گذشته‌ی رابطه‌ی او با "رضا" و "ساقی" که فرزند همان رابطه است به خوبی ساخته می‌شود. فضاهای داستان چه در گذشته و چه در حال خوب نوشته شده‌اند و شخصیت‌ها هم پرداخت خوبی دارند. ساقیِ نوجوان در اکنون روایت این‌همانیِ خوبی با گذشته‌ی مادرش دارد و درست همان سرکشی‌های او را دنبال می‌کند و هم اوست که در دل خاله‌اش حسرت زیستن همانند خواهرش ستاره را می‌اندازد "اون مامانت بود که همیشه هرکاری خواسته کرده. من همیشه همین شکلی بوده‌ام." در داستان آخر مجموعه "قرمز خاکی" این رابطه‌ی گذشته‌ی "مهدی" با خواهرش "سمیرا" است که به میان می‌آید و از حضور دختر مهدی "کیمیا" برای نقب زدن به کودکی سمیرا استفاده شده است. دوره‌ای که سمیرا تحت تاثیر مهدی بوده و بر سر هر تنگنایی از او حمایت می‌جُسته است. این‌که داستان از دو نظرگاه مهدی و سمیرا به‌صورت جداگانه روایت می‌شود داستان را چندان خواندنی نکرده و در عمل این دو بخش نه مکمل هم هستند و نه هریک به تنهایی داستانی مستقل.

مخاطب در داستان‌هایی از مجموعه که وجه برجسته‌ی روایت‌شان برقراری و یا حفظ رابطه است، خود را با پرسش‌هایی مواجه می‌بیند. این‌که یک رابطه دقیقا از کجا دگرگونی خود را آغاز می‌کند؟ دقیقا از کجا آدم‌های اطراف‌مان دیگر همانی نیستند که پیش از این بوده‌اند؟ کدام اتفاق است که سبب می‌شود کسی از دفتر زندگی‌مان خط بخورد؟ به نظر نمی‌رسد که نویسنده بخواهد به این پرسش‌ها پاسخی در یک جمله بدهد و یا در یک نقطه از داستان‌هایش مخاطب را به قطعیت برساند. این پرسش‌ها طی یک فرآیند مورد بررسی قرار می‌گیرند و رَد پای چرایی تنزل سطح رابطه و یا دگرگون شدن آن، از گذشته‌ پی گرفته می‌شود و گاه از کودکی شخصیت‌ها تا به اکنون روایت امتداد می‌یابد. در واقع پاسخی که نویسنده به این پرسش‌ها می‌دهد این است که برای هر اتفاقی هرچند ناگهانی یک روند وجود دارد و هیچ رابطه‌ای یک‌شبه فرو نمی‌پاشد.

این نوشته در سایت نواک به نشر رسیده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم اردیبهشت 1391ساعت 14:34  توسط رضا فکری  | 

قاعده‌های نو به نو

دست داده بود زیر چانه و از همان حفره‌ی میان شیشه‌ی ترک‌ترک شده داشت داخل ماشین را برانداز می‌کرد. گفتم "کمک می‌خواین؟ به پلیس گفتین؟" نگاهش را از روی ماشین برنداشت، گفت: "یک سوزن هم توی ماشین نداشتم، زده شکسته و رفته، همین." این سومین ماشینی است که توی این محل از ماه گذشته می‌بینم که دیلم انداخته‌اند بالای زه و در را ویران کرده‌اند و خرده وسیله‌های داخل داشبورد را پخش و پلا کرده‌اند روی صندلی. ماشین هرکس را که دزد زده قاعدتا طرف پشت بندش رفته و از کانکس سبز و سفید بَر میدان آدم آورده و شرح وضعیت پُرکرده. با این وصف هر دزد مختصر عاقلی بعد از اولین دزدی قاعدتا باید آن خیابان را رها می‌کرده و می‌رفته یک خراب‌شده‌ی دیگر. این‌که دزد همیشه به محل دزدی‌اش برمی‌گردد ظاهرا قاعده‌ی تازه‌ای است که من آن را نمی‌دانستم.

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1391ساعت 19:24  توسط رضا فکری  | 

پرسه در حوالی داستان امروز

پرسه در حوالی داستان امروز

"من گمان می‌کنم مجموعه‌داستان‌ها باید صرف‌نظر از معرفی چهره‌های تازه‌یی به داستان‌خوان‌ها، داستان‌های خوب و قابل‌توجهی هم برای لذت‌بردن از داستان‌خوانی به آن‌ها عرضه کنند. در این مجموعه‌یی که گرد آورده‌ام قصدِ من هم طبعا همین بوده، اما این که این هر دو کار را در این مجموعه توانسته‌ام بکنم یا نه، قضاوت‌اش با خواننده‌ها است."

این چندخط بخشی از مقدمه‌ای است که حسین سناپور در ابتدای "پرسه در حوالی داستان امروز" نوشته است. کتاب حاصل گردآوریِ پانزده داستان از پانزده نویسنده است و نشر تجربه آن‌را به چاپ رسانده، با داستان‌های کوتاهی از:

سمیه امین، علی بهمرام، عقیل دادی‌زاده، علی زوار کعبه، سپیده سیاوشی، مرضیه صادقی، گلناز صالح‌کریمی، محمد عطاریانی، مسعود فدایی تبریزی، امیرحسین فضل آذر شربیانی، رضا فکری، احسان کشت‌کار معینی، لیلی مجیدی، پوپک نوید و آنیتا یارمحمدی.

"مرز" از داستان‌های کوتاه سال هشتاد و هشت من است که آن میانه‌های کتاب برای خودش جایی باز کرده.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و هفتم اسفند 1390ساعت 19:53  توسط رضا فکری  | 

اعجاز بوسه

چیزهایی توی دنیا هستند که ته ندارند. یعنی یک اتفاقاتی می‌افتد که ته‌های نامعلومی پیدا می‌کنند. مثل عشق، صراحت، جسارت، حماقت و مفاهیم انتزاعی دیگر. این‌ها البته اغلب بدون این‌که نظر ما را جویا بشوند در درون‌مان خانه می‌کنند و بدون این‌که ما بخواهیم و خارج از اراده‌مان ته‌ندار می‌شوند. گاهی شاید بشود یک پشتک واروهایی زد و اندازه‌شان را اندکی بالا و پایین کرد اما اغلب تصمیم نمی‌گیریم که عاشق باشیم، می‌افتیم توی آتش‌اش. تصمیم نمی‌گیریم که احمق باشیم، هستیم. تصمیم نمی‌گیریم متنفر باشیم، از دیدن آدم‌ها حال‌مان بد می‌شود.

مدیریت این چیزهایی که از درون‌مان جوشش می‌کند ابدا کار ساده‌ای نیست و هرکسی که ادعا می‌کند می‌تواند با روش‌هایی این‌ها را در وجودمان زنده کند یا بمیراند بی‌راه حرف زده است. اگر کسی مثلا می‌تواند به سیب سُرخی لیس جادویی بزند تا ما با زدن اولین گاز از این سیب فارغ از عالم و آدم بشویم، اعجاز بوسه را دستِ کم گرفته است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 7:19  توسط رضا فکری  | 

لعبت

خیلی چیزها را می‌شود پنهان کرد. می‌توان با پنهان‌کاری جماعتی از دوست و آشنا و غریبه را سر کار گذاشت و خود را یک آدم از آسمان‌آمده نشان داد. اصلا از سر همین مهارت‌های ویژه‌ی آدم‌ها در رو نکردن بخش‌های گند وجودشان است که بعد چندسال می‌فهمی که مثلا رفیق‌ات چه نارفیقی بوده. همه‌ی ما نقطه‌های عطفی در زندگی‌مان داریم، جاهایی که باید همانی که هستیم را بگذاریم وسط و خود واقعی‌مان را نشان بدهیم. گمان نکنم کسی بتواند از همه‌ی این محل‌های صعب به‌سلامت گذر کند و شک نباید کرد که دست کم سر یکی از این پیچ‌های خطرناک خودش را، آنی که هست را نشان می‌دهد و تو تازه می‌فهمی که با چه آدم لعبتی طرف بوده‌ای.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:20  توسط رضا فکری  |